اسامی در این داستان واقعی نیستند
آن روز موکلم با حال خرابی زنگ زد و گفت: رضوی! باید ببینمت.
ـ در خدمتم حاجی. چیزی شده؟
ـ باید حضوری برات بگم.
چند سالی بود موکلم بود. کلیه امور حقوقی مجموعه انبار و فروشگاه و کارخانهاش با ما بود.
سر وقت آمد، حتی زودتر، آمد داخل و برخلاف همیشه که آرام مینشست و بعد از بگو بخند و خاطرات دوران انقلاب، دغدغه حقوقیاش را میگفت، این بار خیلی آشفته در را بست و گفت: به دادم برس!
-چی شده حاجی؟ نگرانی!
ـ پنج روز دیگه عروسی پسرمه.
-خوب اینکه خوبه، نگرانیش کجاست؟
-خر احمق یه غلطی کرده می ترسم آبروم بره، آبروم رو حفظ کن!
-خدا آبروت رو حفظ کنه. چی شده؟
-خلاصه بعد از کلی مِن مِن به سختی به حرف آمد. آخرش اینکه پسرش با خانمی ریخته بود، دقیقا در ایام عقد. تا اینجایش مهم نبود اما آنچه نگرانش کرده بود آن بود که دختر رفته بود شکایت کرده بود!
-چرا شکایت؟
-احمق برداشته بردتش باغ و.
گفتم: خوب دختر و پسر باهم دوست میشن که. مگه قراره با هم زیارت بخونند؟
- سرتان را درد نیاورم. داستان از این قرار بود که پسر حاجی دوست دخترش را سوار کرده بود و برده بود باغشان بیرون شهر. اما نامردی نکرده بود، رفیقش را هم در صندوق عقب ماشین پنهان کرده بود. بعد از اینکه در باغ جاگیر شده بودند، پسر حاجی مثلا رفته بود جوجه کباب کند و درِ صندوق عقب را باز کرده بود و رفته بود یک جایی نشسته بود. پسر هم یکراست از صندوق عقب آمده بود سراغ دختر و رفته بود با او. دختر هم رفته بود تحت عنوان و شراکت در شکایت کرده بود. گندش در آمده بود و سه روز دیگر وقت دادگاه بود. دقیقا یکی دو شب قبل از عروسی. حاجی هم بهم ریخته بود و داشت دیوانه میشد. مثل آدمی که قطره قطره روغن داغ روی سرش میریختند ناگهان از جا میپرید و میگفت: به دادم برس!
میترسید عروس و خانواده عروسش بفهمند. آدم آبروداری بود، حلال و حرام سرش می شد و به عینه میشد دید داشت سکته میکرد.
واقعا ناراحت بودم، دوست نداشتم آبرویش برود. گفتم: زنگ بزن پسرت بیاید.
ـ من می روم، زنگ میزنم بیاید. جلوی من حرف نمیزنه. میترسه. انقدر زدمش دستهای خودم درد گرفته.
یک ساعت بعد پسرش آمد. تا آن روز ندیده بودمش. تپل، فشن، خالکوبی شده، سینه سپر کرده، پررو. خلاصه جرثومه یک بچه پولدارِ نخاله که فقط کلی دردسر برای خانواده دارند.
تا نشست بی مقدمه گفتم چه کردی؟ آخه آدم تو ایام عقد یک هفته قبل از عروسیش، اونم اینجوری؟!
داستان را تعریف کرد. میگفت: دختر آمده بود بکَنَد. همه اش دنبال پول بود، آمده بود آویزان شود. ازش خوشم نیامد. رفیقم هم اصلا بهش نکرد، فقط گفت رفیق فلانی ام به من هم حال بده. اون هم خودش اومده.
گفتم: که نبوده مردک! خودت میگی دوست دخترت بوده چند وقت. رفیقت رفته گفته من فلانی ام و تمام. چرا چرند میگی؟! اسم دختر چیه؟
- الناز چهرزاد
- تا اسمش را گفت در انتهای ذهنم چیزی سوت کشید. اسم آشنایی داشت. ذهنم سریع رفت سراغ خانواده یکی از دوستانم اما باورم نمیشد. اطلاعاتی جزئی تری خواستم. جزئیاتش را گفت، اینکه خانه شان کجاست، پدرش چکاره است؟ شوهرش سابقش کی بوده؟ و. با اطلاعاتی که میداد احتمال زیاد دادم که با همان دوست قوم و خویش باشد.
ـ گفتم برو فردا ازم خبر بگیر!
- از دفتر که آمدم بیرون و سریع با دوستم تماس گرفتم. احوال پرسی کردیم و گفتم باید ببینمت. برایش تعجب بود آن موقع شب. معمولاً دیروقت از دفتر میروم به سمت خانه. حوالی 11-12 شب. اتفاقاً همسرش حامله بود و اصرار داشتم همسرش نفهمد و نگران نشود. با هزار ترفند از خانه آمد بیرون و رفتیم دور زدیم.
ـ الناز کیه؟
ـ الناز؟ خواهر زنمه؟
ـ مطلقه است؟
ـ آره
خودش بود. با اطلاعات تکمیلی مطمئن شدم که خودش است.
بعد از کلی سوال صدایش درآمد: بابا کشتی مارو، چی شده؟
داستان را برایش گفتم. بهم ریخت. میخواست بزند پدر طرف را دربیاورد، ولی وقتی به تبعاتش فکر کرد سکوت کرد.
ـ چکار کنم؟
ـ گفتم طرف خانواده اش آدم حسابی اند. این بچه خر و احمق به غلط کردن افتاده. ببین میتونی مدیریتش کنی یا نه؟
فردا زنگ زد و گفت: چند دقیقه دیگه تماس میگیره باهات.
الناز پشت تلفن با گریه داستان را تعریف میکرد: آقای رضوی! به خدا من بدکاره نیستم. فلانی رفیقم بود. دوستش داشتم.
گفتم: الناز خانم! من در مورد شما قضاوت بدی ندارم. شغل من همینه. فقط بهم بگو چی شده که ببینم چطور حلش کنیم.
ـ رفیق کاوه (پسر حاجی) خیلی قیافه وحشتناکی داشت. تنها بودم و خیلی ترسیدم وقتی یکهو یک غریبه وسط یک باغ جلوم سبز شد. میترسیدم بلایی سرم بیاره. التماسش کردم. حتی بهش گفتم عادتم. ولی ول کن نبود.
داستان همیشه تلخ است. مشخص بود حتی اگر به عنف نبوده باشد هم با اکراه شدید همراه بوده. حقیقتا کار کثیف و احمقانه ای است. آدم چقدر باید احمق باشد؟ چه لذتی دارد رابطه ای که با لذت طرفینی نباشد؟ میگویند بوزینه ها هم برای خودشان قانون دارند. اگر سرگروه شان موزی را از دست بوزینه زن بیمار گروه بگیرد موقعیتش را از دست میدهد. خوی حیوانی آدمها ـ یعنی بعضی آدمها ـ حقیقتاً عجیب است!
رفته بود شکایت کرده بود و اتفاقاً ترسانده بودندش که خودت هم به رابطه نامشروع متهم میشوی. مانده بود میان دو راهی. آبروریزی اش هم برایش ترسی بود، نمیخواست خانواده بفهمند. از این هم میترسید شوهر سابقش بفهمد و سر حضانت قیل و قال بلند شود.
من از این طرف و رفیقم از آن طرف. مذاکرات طولانی شد و آخر سر قرار شد برای دختر پولی بگیرم و رضایت بدهد. یعنی بعد از کلی مشاوره با شوهرخواهرش به این نتیجه رسید که معقولترین کاری است که میتواند بکند. اینطوری هم پسر نقره داغ میشود و هم خودش به دام دادگاه و اتهامات آن چنانی نمی افتد.
حاجی با کمال میل پذیرفت و تا زنگ زدم دسته چکش را آورد، هرچه گفتم چک نوشت و گفت: آقا فقط پرونده اش را تمام کن!
دقیقاً شب قبل از دادگاه و دو شب قبل از عروسی رضایت دختر را گرفتم ولی هر چه از دهنم درآمد نثار پسر حاجی کردم. آخرسر هم گفتم من یک جایی دهن رفیقت رو. (بگذریم) .این آدم اصلا در شان تو نیست. چرا با این رفیقی؟ خانواده تو کجا، این گوساله بی سر و پا کجا!
آن ماجرا تمام شد.گذشت یعنی چند سالی گذشت. یکی دو بار باز دیدمشان که باهم برو بیا دارند. پسر حاجی و آن مردک را میگویم.
تا همین چند وقت پیش. کاوه تماس گرفت که میخواهم ببینمت.
آمد دفتر. ماجرا دعوا بود. دعوای سنگینی هم بود.
5 نفر ریخته بودند با قمه ،قداره، چاقو،شمشیر، چوب تا خورده بود زده بودند. پسر حاجی را نه، همان دوست عزیزش راهمان مردک م را.
گفتم الان چطوره؟
ـ کلاً رد داده، داغون شده. داغوناا آش و لاشش کردند.
دوستش هم با کمی تاخیر آمد. با لحن لاتی سید صدایم میزد: سید به جدت میخوام پدرشون رو دربیاری. قسم خوردنش به جدم جالب بود. چه گلچین رنگارنگی اند بعضی از این مردم. امام رضایشان هست. هیات و ی محرمشان هست هم البته جای خودش.
دستش را بسته بود. میگفت تاندونش پاره شده.
پسر حاجی اما چشمک زد که بدتر از این حرفهاست. استخوانش گردوشکن شده و به طور کل بخشی از مفصل از بین رفته است. چیزی تو مایه های قطع.
سمت چپ صورتش به اندازه یک گردو باد کرده بود و می گفت: دندانهایش از بیخ کنده شده، برخی لق شده بود و عفونت شدیدی هم داشت.
خلاصه نقطه ای از بدنش نبود که تکه پاره نشده باشد. اما از همه مهمتر گوشش بود و پس سرش. آن چنان با شمشیر زده بودند پس سرش که جمجه قاچ خورده بود. هوش و حواس و حافظه اش مختل شده بود. بعضی حرفها را بیست بار تکرار میکرد.
شروع کرد به تعریف کردن: اول زدند به دستم. جوری زد بی ناموس که خون پاشید روی صورتش. بعد از کلی چوب و پنجه بکس توی صورت با شمشیر زدند پس سرم. اینجا دیگه بی حال بی حال شدم. گیج گیج افتادم. به جدت دیگه هیچی ندیدم سید. خیلی بهِم زدند. بعضی حرفهایش با بغض بود. بعضیش با کینه. حس آدمی را داشت که سر دوراهی مانده که گریه کند یا نعره بزند. اما در ادامه حرفهایش نعره فروکش کرد: زدند تو سرم دیگه افتادم. فقط صدایشان را محو می شنیدم. مهرداد(طرف دعوایش) به یکی از رفقایش می گفت: خَلاصش کن دیه اش را میدم بعد گفت: گوشش رو ببر تا درس عبرتی بشه برای بقیه. سر چرخاندم طرف پسر حاجی. تایید کرد. بعد گوش سمت راستش را آورد جلو ببینم. جدی جدی گوشش را بریده بودند. خیلی شیک و مجلسی. رفته بود گوشش را پیوند زده بود اما واقعا درس عبرتی شده بود برای دیگران.
اینجا که رسید واقعا عصبی شدم. اعتراف میکنم دلم به حالش سوخت. نمیخواهم بگویم این امور ااماً بهم ربط دارد اما در شغلم کم از این مسائل ندیده ام . از نگرش ماتریالیستی خوشم نمی آید اما طبعاً نمیتوانم روابط علی و معلولی میان این وقایع برقرار کنم. هرچه هست کم ندیده ام آدم هایی را که بدجور تاوان برخی رفتارهایشان را داده اند. شاید بگویید اتفاق است. شاید بگویید طبیعیِ زندگی چنین آدمی است. درست نمی دانم، اصراری هم ندارم کسی به چیزی باورمند باشد. من فقط گزارش می کنم.
لحظاتی که در کارم این چیزها را می بینم میروم در عالم افکار خودم. طرف نمیفهمد اما حقیقتاً یک جایی در وسط افکار خودم غرقم. ناخودآگاه ذهنم رفت سراغ خواهر دوستم یاد آن روزی افتادم که دختر گریه میکرد که خیلی آرام و بی صدا به او کرده بودند و دوست پسر نامردش نشسته بود آن طرف باغ و نگاه میکرد و شاید لذت می برد که دوستش حالش را ببرد. حالا شاهد آن بودم که زده بودند همین آدم عوضی را آش و لاش کرده بودند. پسر حاجی هم مثل همان روز فقط گوشه ای ایستاده بود و نگاه کرده بود، بعد گریه کرده بود، بعد به خودش لرزیده بود. بعد به خودش شاشیده بود، بعد به گه خوردن افتاده بود تا کاری به کارش نداشته باشند و بگذارند زنده بماند.
اینقدر شباهت حیرت انگیز نیست؟ هرچقدر هم نخواهی چیزها را به هم بچسبانی، در این لحظات چیزی در گوشت نجوا میکند: اینقدرها هم که فکر می کنی دنیا بی صاحاب نیست. شاید این صدای نقطه ای در وجودمان باشد که میخواهد امیدوار نگاهمان دارد. شاید دواری ای در کار باشد. کسی چه میداند.
پرونده اش را نپذیرفتم. یعنی مبلغی گفتم که عملا نیاید. وکیل کم نیست، برود یک جای دیگر. اما حالا مانده ام این نوشته را با شما یا رفیقم در میان بگذارم یا نه.
هم ,گفتم ,کرده ,حاجی ,یک ,ـ ,بود و ,پسر حاجی ,کرده بود ,رفته بود ,از این


درباره این سایت