برخلاف شعرهای عاشقانه ام چندان نگاه رمانتیکی به مقوله عشق و ازدواج ندارم. عشق یک تجربه انسانی است مثل دیگر تجربیات انسانی. مثل گرسنگی و تشنگی. ازدواج شاید شراکت دو تاجر باشد( این تشبیه را دوباتن هم به کار میگیرد.)
دوباتن ازدواجها را به سه گونه تقسیم میکند. ازدواج های مصلحتی رمانتیک یا احساسی و روانشناختی. مصلحتی بیشتر متعلق به نظام های سنتی است که در اندیشه سنتی حال حاضر نیز شاهدش هستیم. مثلا ازدواج برای پول یا سید بودن یک فرد.
ازدواج رمانتیک هم هرچند همیشه تاریخ وجود داشته اما در زندگی مدرن در راس هرم قرار گرفته و غالبا نیک شمارده میشود.
و نهایتا ازدواج روانشناختی که حاصل تحقیق و شناخت طرفین با تست های روانشناختی است که دوباتن بسیار بر آن تاکید می کند.
خیلی از ما مردها در طول تاریخ زنها را به زور برای خودمان خواستهایم. به زور شمشیر و غارت. چیزی که بعدها در شکل ازدواج مصلحتی و دستوری، صورت لطیف تری یافت. ازدواج هایی که شاهان و شاهزادگان و ثروتمندان برای حفظ قدرت شان بدان تن می دادند. پیامبران نیز از این ازدواج های مصلحتی برکنار نبوده اند. (کافی است گذری در تاریخ اسلام داشته باشید تا باور کنید.)
ظاهرا این اجبار و زورگوییِ بدوی هنوز در رگ و خون مان جاری است. بسیاری از مردان امروزی این زور را به شکل دیگری اعمال می کنند؛ یعنی ایجاد نیاز(نیازمندسازی) یا ناتوان سازیِ زن که در اشکال مختلفی جلوه می کند، مثل نیازمندسازیِ مالی یا "ناتوان سازی فرزندآورانه". کم نیستند مردانی که همسرشان را بچه دار می کنند فقط برای اینکه آن زن برای خودشان و تحت سلطه خودشان باشد. چرا؟ چون توان تصورِ رفتن آن زن را ندارند. این عشق نیست؛ ترس است. ترس از تنهایی.
البته این نیازمندسازی فقط از سوی مردان نیست. برعکسش هم محتمل است هرچند گمان میکنم بیشتر از سوی مردان اعمال می شود. شاید برخی دوست داشته باشیم که با ایجاد نیاز یا وابستگی کاذب زندگیمان را دوام ببخشیم اما هرکسی این زندگی را دوست ندارد. برای همین بسیاری می پرسند فرق بین عشق و نیاز چیست؟ فرق بین عشق و وابستگی؟
در مثال های بالا وابستگی بیرونی بود. ناتوانمندسازی مالی یا فرزندآورانه ایجاد وابستگی بیرونی است و همان طوری که گفتم خیلی از مردها از آن لذت می برند. اما ما با یک نوع دیگر از وابستگی نیز روبروییم؛ وابستگی درونی. گمان میکنم ن در ایجاد این نوع وابستگی و ناتوانمندسازی، توانایی خارق العاده ای دارند. آن چنان مرد را گرفتار خودشان می کنند که گاهی به عنوان یک وکیل و در دفتر کارم، از این همه قدرت ناپیدای نه و ضعف و حقارت یک مرد در برابرش دچار حیرت می شوم.
برخی درباره تفاوت عشق و وابستگیِ نوع دوم(درونی) سخن رانده اند و خطوط تمایزی نیز ترسیم کرده اند، برای مثال به چند موردش اشاره می کنم:
1.وابستگی دست و پاگیر است استقلال کُش و عشق آزادی آور: انسان وابسته یکسره به محدود کردن طرفش فکر می کند و ناگزیر خودش را هم می بندد. من می توانم عاشق باشم ولی مستقلا به اموراتم بپردازم و روی پای خودم بایستم. اما در وابستگی همه چیزمان بند طرف است و چه بسا بخواهیم او را نیز مثل خودمان محتاج خودمان کنیم، وگرنه از عدم وابستگی او به خودمان دچار رنجش می شویم و اینکه او می تواند بدون ما راحت زندگی کند، حسادت مان را برمی انگیزد.
2.وابستگی کنترل کننده و اضطراب آور است و عشق آرامش بخش: اینکه همواره در این فکر باشی عشقت کجاست؟ چرا نیست؟ با کیست؟ و. این دغدغه ها بیشتر رنج آور است تا رهایی بخش.
3.عشق همراه با پذیرش است؛ پذیرش شریک با تمام طبیعت و ویژگی هایش. وابستگی اما آرمان گرایانه است و در نتیجه پس از مدتی به پس زدن و عدم پذیرش می انجامد. چون هیچ کسی کامل نیست و اگر همدیگر را نپذیریم و با تصورات آرمانی متوهمانه مقایسه کنیم، تیشه به ریشه خودمان زده ایم.
اینها نکاتی است که در تمایز میان عشق و وابستگی (درونی) هیجانی گفته اند.
درباره وابستگی نوع اول(بیرونی) اما کمتر سخن گفته شده است. احتمالا به دلیل عدم احساس نیاز یا عدم تشخیص آن. در جامعه ما آنقدر وابستگیِ مالیِ زن به مردش امر رایجی است که شاید کمتر کسی (در زندگی نرمال) از خودش بپرسد که دلیل زندگی ام با این مرد، عشق است یا احتیاج مالی؟ در رابطه با ناتوانمندسازی فرزندآورانه نیز یقینا کمتر با این سوال روبروییم. کمتر مادری می تواند به این فکر کند که مردَم مرا حامله کرده تا مرا تصاحب کند. یا کمتر مردی می تواند این اندیشه را به خود راه دهد که این زن از من حامله شد فقط برای اینکه جای پای خودش را سفت کند. دستکم می توان مدعی شد که این اندیشه ی رایجی نیست و اگر هم چنین فکری به آدمی هجوم آورد با برچسب "بدبینانه بودن" طردش می کنیم. خصوصا وقتی این فکر در مقابل عشق به فرزند قرار بگیرد صدای بلندی نخواهد داشت. با این همه شاید بتوان از تکنیکی دورن نگرانه سخن بگوییم تا هرکسی با خودنگری (روش مورد علاقه ام) بتواند ادراک کند که به وابستگی دچار است یا عشق. تشخیص این مرز نیز مهم است چرا که نیازمندسازی و وابستگی را مبنای مستحکم و مطلوبی برای تداوم زندگی شویی نمی دانم و به نظر این نوع زندگی چندان قابل تبلیغ نیست.
اگر یادتان باشد در نوشته ماندن یا رفتن؛ مساله این است» اشاره ای کرده بودم که بسیاری زندگی شان را ادامه می دهند چون گزینه دیگری ندارند. (بخوانید در: http://ghalam-va-ayene.blogfa.com/post/119)
زن از خودش می پرسد طلاق بگیرد که کجا برود؟ خانه پدری؟!!!
ـ نه. یقینا اینجا بهتر است.
ـ طلاق بگیرد که اقتصادش را چه کسی تامین کند؟
ـ پدر یا مثلا دوست پسر ناشناخته و خیالی؟؟
و مجموعه ای از این پرسش و پاسخها که نتیجه اش تن دادن به ماندن است.
قبلا برای تشخیص طلاق عاطفی پیشنهاد کرده بودم در خلوت تان سکوت کنید و خودنگری و خودکاوی کنید! اگر بیشتر به یاد نکات منفی و خاطرات بدتان می افتید احتمالا در نقطه خوبی از زندگی شویی نیستید. اما اگر خاطرات خوش و محبت ها بیشتر پیش چشمتان می آیند، می شود روی این زندگی حساب کرد.
تصور میکنم با همین خودنگری می توان تا حد زیادی وابستگی بیرونی یا نیاز را نیز از عشق تمییز داد.
عشق می تراود. عشق مثل رود است، خروشان و خودجوش. عشق منتظر نمی نشیند. وقتی همسرتان یا معشوق تان راه می رود ذوق می کنید. بی دلیل دوست دارید قربان صدقه اش بروید. از خوابیدنش، حرف زدنش، سکوتش و به طور کل از بودنش کیف می کنید. (مادرها این حرفم رو خوب حس میکنند). وقتی عاشق اید در دوری خوب می توانید بفهمیدش. دلتان تنگ میشود و یاد خاطرات خوب می افتید و دوست دارید برگردید و سر میز با همسرتان شام بخورید و فیلم ببینید یا در پارک محله قدم بزنید. این همان شوری است که در طلاق عاطفی میمیرد. در وابستگی از دوری محبوبتان تب می کنید. اضطراب اینکه او کجاست؟ چه میکند؟ به من فکر می کند یا نه؟ دیوانه تان می کند. وابستگی محرک می خواهد. محرکی مثل ترسِ از دست دادن. ترس خیانت یا. هرچه هست وابستگی برخلاف عشق خودشکوفنده نیست.
نمی گویم وابستگی مطلقا بد است اما به نظرم زندگی مبتنی بر وابستگی چندان قابل تبلیغ نیست. تداوم بخشی به زندگی شویی از طریق نیازمندسازی خودفریبی است چون کافی است همسرتان در نقطه ای از زندگی، خودش را پیدا کند یا موقعیت بهتری برایش ایجاد شود تا دل بکند. اگر عشقی نباشد یا زندگی مبتنی بر نیاز صرف باشد خطر به هم ریختن این زندگی کم نیست. زندگی صرفا برای فرزندان هم به همین بیماری دچار است. قطعا فرزند کِشتی زندگی را از تلاطم حفظ می کند و این بد نیست اما اینکه همه زندگی حول فرزند شکل بگیرد و هیچ چیزی از خودمان نداشته باشیم و بین زن و شوهر چیزی نباشد به نظر مثل خانه ساختن بر روی گسَل است.
با نگاهی که به ازدواج و طلاق دارم و بارها نوشته ام شاید انتظار این باشد که بگویم اگر نمی توانید عشق را در خودتان زنده نگه دارید، زندگی را با این برچسبها و وابستگی های عرضی تداوم نبخشید. اما چنین نتیجه ای نخواهم گرفت. قطعا هرکسی توان این مواجهه را ندارد. اعتراف میکنم که در رابطه با طلاق کمی محافظه کارتر شده ام. در نوشتاری دیگر به سبک سنتی ها و برخلاف رویه همیشه ام از مزایای ازدواج خواهم نوشت و از مضرات طلاق و مثل منبری ها پیشنهاد خواهم کرد که ازدواج کنید و سریع طلاق نگیرید. می دانم این نوشتار کمی گیج کننده شد اما اگر متن بعدی که وعده اش را داده ام بخوانید هم موضعم آشکارتر خواهد شد هم خواهید دید جنس دلایلم از منبری ها متفاوت خواهد بود. تا بعد.
وابستگی ,عشق ,زندگی ,ازدواج ,کند ,هم ,است که ,عشق و ,که در ,می کند ,را به

درباره این سایت