در این روزهایی که از ترور قاسم سلیمانی میگذرد سطوح نادیدنی درونیات مردم ایران از عمق بالا آمده است و دیدنش حقیقتا اعجاب انگیز است. چندوقت پیش عباسی(با تخلص جیغ و داد) میگفت: "وقایع آبان حجامت ایران بود". من اما گمان میکنم مرگ سلیمانی حجامت ایران است اما به شکلی دیگر.
در این روزها در هرقشری مخالف و موافق دیدم. تحصیل کرده و عوام بیسوادی که عاشقانه در مرگ او می گریند و منتقد و مخالفی که شاد بودند. آنان که داخل ایرانند یا طرف سلیمانی را گرفتند و نسبت به او واکنش مثبت نشان دادند یا سکوت کردند که میتواند نشانه واکنش منفی نسبت به او تحلیل شود. بسیاری از آنهایی که بیرون ایران اند یا در تبعید به سر میبرند نیز واکنشهای تندی نشان دادند و او را بازوی استبداد و ماشین کشتار خواندند.
کشته شدن او برای برخی شهادت است و در نظر برخی هلاکت. همان طوری که مذهبیون، در بسیاری اوقات به جای خدا تصمیم میگیرند و فلانی را شهید اعلام میکنند و بهمانی را به قعر جهنم میفرستند، این روزها مخالفین و اپوزیسیون هم به جای خدا تصمیم میگیرند و او را جلادی میدانند که ساقط شده است. تنها تفاوت آن است که بسیاری از این دسته دوم به خدا باوری ندارند و به جای طبیعت تصمیم میگیرند.
جانبازی را دیدم که به واسطه عملکرد این حکومت در همه چیز تردید کرده بود و از مرگ قاسم سلیمانی هم چندان غمگین نبود. جانبازی را هم دیدم که با وجود انتقادات سختی که به این حکومت داشت در این روزها مشکی پوشید و وقتی از او پرسیدم چرا مشکی پوشیدی؟ گفت:"او همه عمر جانش را کف دستش گذاشته بود و برای این مرز و بوم جنگید و باید به او حرمت نهاد."
همه ما خواه و ناخواه در این مواقع تصمیم میگیریم. سلیمانی چند برهه داشت. اول دوران جنگ ایران و عراق که مثل بسیاری سینه را سپر کرد و از خاک ایران دفاع کرد. حقیقتش به جنگ ایران با عراق هم نقدهایی وارد است و بسیاری طولانی شدن این جنگ را در کنار دیوانگیهای صدام، ناشی از تصمیمات غلط سران میدانند. اما غالبا تلاش او در دوران جنگ را ارج مینهند.
دوره دوم اما بعد از جنگ و فعالیت و فرماندهی او بر سپاه قدس بود که رویه او متفاوت دانسته شده است. او در خدمت نظامی مسلط بود و سپاه قدسی که بسیاری در این سالها به آن انتقاد داشتند. در این سالهای اخیر هم پس از جنگهای سوریه و یمن و اتفاقاتی که در عراق افتاد دو جبهه نظری ایجاد شد. جبهه ای که او را در خدمت دیکتاتوری جمهوری اسلامی می دانستند که با یت امپریالیسیتی شیعی، کل منطقه را به نابودی کشانده و جبهه ای دیگر که باور داشت اگر سلیمانی نبود، داعش به ایران آمده بود و ما هم وضعی چون سوریه و عراق داشتیم.
حقیقت آن است که ما از جزییات بی اطلاعیم. از جزییات کشته شدن سلیمانی نیز بی اطلاعیم. بسیاری بر این باورند که آمریکای ملعون و ترامپ احمق او را کشته اند و برخلاف موازین بین المللی اقدام نموده و باید تقاصش را پس بدهد. بخشی از اپوزیسیون هم چنین باوری دارند و ترامپ و امریکا را مسوول این ترور میدانند و در پی انتقام نیستند و معتقدند ترامپ با این کارش اتحاد را به ایران بازگرداند و به قول معروف گزکی دست حکومت ایران داده تا سوءاستفاده کند و باز هم شور احساسات مردم را پیراهن عثمان کند و مثل چماق بر سر منتقدین و مردم بکوبد.
دیگرانی هم باور دارند که سلیمانی را خود جمهوری اسلامی کشته است. هرچند بازوی عملی این کار امریکاست اما همان طوری که آمریکاییها گفتند ما از تهران رد سلیمانی را زده بودیم و میدانستیم چه برنامه ای دارد، اینها باور دارند که از داخل نظام او را لو داده اند تا بتوانند سنگینی فشارهای وقایع آبان را کم کنند و اقدامات تبلیغاتی پشت این ماجرا موید نظر ایشان است. اقداماتی همچون تشییع جنازه خاص و خاکسپاری او، نوع بهره برداری اصولگرایان و سپاهیان از این واقعه، خروج از برجام، قطع هرگونه امید برای مذاکره با امریکا و.
البته عده قلیلی هم باور دارند که چنین کاری کرده تا همه را به مذاکره با آمریکا راضی کند که البته تحلیل عجیب و عوامانه ای است و نادیده گرفتنش بهتر.
حقیقتش را بخواهید ماجرا پیچیده است و از اینکه در دو سوی این جریان برخی به شکلی بسیار ساده تصمیمی قاطع گرفته اند برایم حیرت انگیز شده است. هروقت این میزان از یقین و به تعبیری ساده اندیشی را در ماجراهای پیچیده میبینم ناخودآگاه یاد شعری میافتم که زنگ تلفن بسیاری از مذهبیهای ایران شده است و چند سال پیش مداحی برای حضرت مهدی خواند:
مسیرت مشخص، امیرت مشخص
مکن دلدل ای دل، بزن دل به دریا
و با یادآوری این بیت خیره میشوم به دیوار. به اینکه چگونه میشود این قدر همه چیز برای برخی واضح و مبرهن باشد!
البته باید گفت در این میان کسانی این دو ساحت را از هم جدا کرده اند. اینکه برای سلیمانی احترام قائل باشند و در عین حال فریب بازی تبلیغاتی پشت این ماجرا را نخورند.
جانباز منتقدی را دیدم که میگفت: "برای سلیمانی احترام قائلم و با او همرزم بودم. در میان عملیات از میان تیر و ترکشها میرفت و ترس در قاموسش معنا نداشت. اگر به او احترام نگذارید برای آریوبرزن و قهرمانان افسانه ای شاهنامه هم نمیتوانید حرمت قائل باشید."
به جزییات سخنش کاری نداشتم. به او گفتم برخی مدعی اند: "او سرمایه های کلان این مردم را صرف جنگ افروزی در سوریه و یمن و عراق کرد و نه تنها آن سرمایه ها دود شدند و مردم ایران به خاک سیاه فقر نشستند، بلکه چند کشور نابود شد و میلیونها انسان آواره شدند".
گفت: "هویدا را که می کشتند به اینها فحش میدادم و امروز بسیاری آن را محکوم میکنند".
هویدا در دادگاهش گفت: "من فقط یک مهره بودم در یک سیستم بزرگ. 13 سال خدمت کردم و کمترین کارم اینکه این قوطی کبریت در این 13 سال خدمتم یک قیمت داشت."
به نظرم حرف هویدا تامل برانگیز است. افراد را باید چگونه قضاوت کنیم؟ گاهی فکر میکنم اگر به جای خواجه نصیر و خواجه نظام الملک بودم چه میکردم؟ آیا به سرعت خود را از جرگه سلاطین و لشگریان ظالم بیرون میکشیدم و برای خودم کتاب فقهی می نوشتم یا در نظام استبداد وارد میشدم و در کنار نوشتن اخلاق ناصری و سیرالملوک، مدارس نظامیه برپا میکردم؟ تفکر انقلابی معمولا حکم میدهد که باید سریع کنار کشید و حساب خود را از مستبد جدا کرد.
در مقابل این سوال دوباره از خودم میپرسم اگر زمان ضحاک بودم خوالیگر(آشپز) او میشدم یا نه؟ داستان این خوالیگران را خوب میدانید. اینان خود را به مطبخ ضحاک رساندند و هربار به جای دو جوان، یک جوان را میکشتند و دیگری را فراری میدادند و به جای مغز او مغز گوسفند با خورش ضحاک می آمیختند. عمل آنها خدمتی بزرگ بود اما یادتان باشد خوالیگران ضحاک هر روز جوانی را میکشتند و از دستمزد آن، نان بر سر سفره خانه شان میبردند. من و شما اگر بودیم چه میکردیم؟ بعد از بر تخت نشستن فریدون آنها را نمکشتیم؟!
شاید این مثالها کمی شما را گنگ کند اما ترور سلیمانی بهانه ای به دستم داده است و حرفم در این متن جای دیگری است.
در ابتدای انقلاب خیلیها را کشتند که هر کدام برای خودش سرمایه ای بود . بسیاری از ما امروز به این کشتنها معترضیم و از اقدامات هیجانی برخی از انقلابیون بیزار. در بحبوحه انقلاب کم نبود اتفاقاتی که امروز بسیار ساده آنها را قضاوت میکنیم. همین سفارت امریکا که تسخیر شد از یک سو کسی چون دکتر آزمایش(استاد حقوق جزا و جرمشناسی که شاگردی اش را کردم) به میخ کوبید و آن را مصداق بارز گروگانگیری دانست و از سوی دیگر شخصیت برجسته و حقوقدان و ادیب فاضلی چون دکتر اسلامی ندوشن به نعل کوبید و شاید به شکلی از آن حمایت کرد. این روزها هم محمود دولت آبادی حرف زد و بسیاری به او پریدند و حتی برادرش او را به تیغ نقد کشید که نان به نرخ روز خور است.
ظاهرا قرار است کشورمان همیشه انقلابی باشد و پارادایم اندیشه انقلابی بر ذهن و ضمیرمان سایه بیافکند. این روزها با بسیاری صحبت کرده ام که مرا سرزنش کرده اند، از هر دو سو. جوانی که پر از نفرت است و میخواهد بسیاری از سردمداران نظام را شخصا به تیربار ببندد و فردی که از شدت گریه برای قاسم سلیمانی کارش به بیمارستان کشید.
من در اینجا نظر شخصی ام را نمی نویسم. چون طبق معمول از هر دو طرف فحش خواهم شنید که هدفم از نوشتن این سطور را تحت الشعاع قرار خواهد داد. اما نظرم هرچه باشد این اتفاق را بسیار حیاتی و این روزها را لحظه های مهمی میدانم. لحظه هایی تاریخی که باید بنشینیم و خودمان را دوباره حلاجی کنیم. در آغاز این متن نوشتم و باز تکرارش میکنم: ما در حال حجامتیم. باید به خودمان تیغ بکشیم. باید خودمان را زیرورو کنیم، خونمان را بیرون بریزیم و احساسات و اندیشه هایمان را بازنگری کنیم و هیجانهای پوک را دور بریزیم. این روزها آیینه خوبی است برای دیدن خودمان. هیجانهایی خفته از درون مردم سر برآورده که پیشتر پنهان پنهان میخزیدند. میتوانیم خودمان را بشناسیم. هر تصمیمی که قرار است برای ایران بگیریم به اتحاد نیاز دارد. قطعا بلاهت کسانی چون ترامپ که تمدن و فرهنگ ایران را نشانه گرفته اند به داد ما نخواهد رسید. دستکم از وقایع این سالها عبرت بگیریم و دوباره تکرارشان نکنیم و دوباره به دام هیجان نیفتیم. اینها تجربیات گرانی است که بهایش از دست دادن سرمایه های گرانبهای این سرزمین است که سالها برایشان هزینه شده تا سروی شوند و قد بکشند. این سرمایه چه به نظر برخی پویاهای بختیاری باشند چه به نظر برخی دیگر قاسم سلیمانی ها!
سلیمانی ,هم ,بسیاری ,ای ,جای ,روزها ,در این ,است و ,این روزها ,او را ,به جای ,برای سلیمانی احترام

درباره این سایت