محل تبلیغات شما

 

از من بپرسید می­گویم قاضی یا وکیلی که رمان نخواند و فیلم نبیند نمی­تواند قاضی یا وکیل مطلوبی باشد. مگر می­شود فیلم دوازده مرد خشمگین» را ندید و در قضاوت دقیق شد. مگر می­شود فیلم قاضی» را ندیده باشی و وکیل ایده­ آلی باشی؟ باور کنید نمی­شود، اگر هم بشود بسیار سخت است.

قضاوت بیش از هر چیز به انسان بودن نیاز دارد. اشتباه نکنید! منظورم از انسان بودن انسانیت نیست. آن که جای خودش را دارد، هرکاری به انسان بودن نیازمند است. منظورم همان بشر بودن» است. به عبارت دقیق­تر پذیرشِ بشریتِ خویش؛ انسان بودن با تمام آثارش. این­که بپذیریم همه خطا می­کنند. این­که همه در این جهان دچار رنج­ ایم. این­که اگر جای دیگری بودیم و تجربیات او را از سر می­گذراندیم چه بر سرمان می­آمد و در این لحظه کجا ایستاده بودیم. این­که بتوانیم خود را جای شاکی یا متهم قرار دهیم. اگر کسی تصور کند که می­شود با خواندن چند ماده قانونی و چند کتاب خشک حقوقی، قاضی یا وکیل شد، به نظر این قلم دچار خطای بزرگی شده است.

روزی استاد یوگا و اهل مراقبه­ ای که مسیرش به دادگاه افتاده بود می­گفت: "من در دادگاه هر چه فکر کردم فقط به یک نتیجه رسیدم که این قاضی ربات بود. رایش را داده بود و می­خواست آن را مکتوب کند. اصلا خودش را درگیر پرونده و اصحاب آن نمی­کرد." بعد از کمی مکث هم اضافه کرد: "البته حق دارد، اگر بخواهد درگیر پرونده شود که دو سال هم دوام نمی­آورد."

گذشته از تصور پوزیتویستی در پس این جمله(که شاید قبولش نکنیم) نکته مهمی در سخن او نهفته است:

درگیر شدن با پرونده. بیان دیگر این سخن همان تخیل است که امروزه در روان­شناسی نیز بر آن تاکید می­کنند. قاضی که نتواند قوه تخیلش را به کار اندازد کمیتش لنگ است. این تخیل را می­توان از چند راه آموخت. خواندن قصه و داستان و رمان و. و البته دیدن فیلم. می­خواهم این مقدمه را بهانه­ ای کنم برای پیشنهادِ دیدن یک مینی سریال شاهکار با بازی تحسین برانگیز بندیکت کامبربچ؛ سریال پاتریک مرلوس

این سریال 5 قسمتی را ببینید تا سخنم را دریابید. این دنیای غرب با همه بی­ ناموسی­هایش درس­هایی به ما می­دهد و حرف­هایش را آن چنان به تصویر می­کشد که نمی­توانی نفهمی. نخواهی بفهمی هم  شیر فهمت می­کند.

این سریال در مورد یک جوان اشراف زاده بریتانیایی است که دوران کودکی بسیار سختی را پشت سر گذاشته و به دلیل رفتارهای پَلَشت پدرش، در جوانی به دام اعتیاد افتاده است تا بلکه بتواند قدری از آن درد جنون­ آسایِ درونی را بکاهد. اپیزودهای این سریال تجسم استبداد کثیف پدر و ضعف شخصیتی مادر پاتریک است که او را در کودکی از هر عشقی دور کرده. پدری که از پاتریک یک برده جنسی ساخته و او را تهدید می­کند که اگر لام تا کام حرف بزند از وسط نصف خواهد شد و مادری که از ترس هیچ اعتراضی نمی­کرد و فقط به کارهای نه خودش پناه می­برد.

وقتی این سریال را می­دیدم یکسره به پرونده­ های کیفری­ ام فکر می­کردم. پرونده­ هایی با موضوع و انواع سوء­استفاده­های جنسی و. و به بعضی از موکلانم که سرتاسر ضعف­ اند و توسری خور. به موکلینی که حتی محبت­شان را در پیکره نفرت می­دمند. آنهایی که حتی نیاموخته­ اند چگونه باید عشق ورزید. افرادی که خود­تخریب­ گرند. این گرایش­های مازوخیستی قطعا به سادیسم هم خواهد انجامید و فرد را به یک اجتماع­ ستیز مبدل خواهد کرد.

یاد هر کدام از پرونده­ ها که می­افتادم از خودم می­پرسیدم اگر آن موکل یا متهم در فلان پرونده چنین گذشته­ ای داشته، آیا درست بود که چنین رایی علیهش صادر شد؟ آیا درست بود که وکالت طرف مقابلش را گرفتم؟ و هزار سوال دیگر که در طول دیدن این سریال رهایم نمی­کرد.

اما همه این سریال یک طرف، سکانس آخرش یک طرف. قطعا نمی­توانم بیش از این فیلم را لو بدهم. فقط می­توانم اصرار کنم که این سریال را ببینید، خصوصا آخرین صحنه­ اش را. من آخرین صحنه این سریال را ده­ها بار دیدم و هربار بغضی گلویم را ­فشرد.

خوابهای شگفت انگیز آدمها

عشق یا نیاز (در حاشیه ازدواج)

وقتی گربه بوزَرجُمِهر جان داد

سریال ,یک ,فیلم ,قاضی ,هم ,این­که ,این سریال ,انسان بودن ,است که ,او را ,سریال را

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

آموزش برنامه نویسی با C++ به وبلاگ تکدانه خوش آمدید