محل تبلیغات شما

روز اول که پیامهای برخی مردم به بزرگمهر حسین پور را دیدم تعجب چندانی نکردم. در موردی مشابه همین حرفها به خودم هم زده شده بود. نمی دانم چرا ولی برخی تصورشان این است که اگر دلت برای یک‌ گربه بسوزد یا مثلا برای یک سگ یا پرنده تنگ شود یعنی انسانیت فراموشت شده و به رنج مردم یمن و فلسطین و زندانیها و فقرا و خلاصه همه رنج کشیدگان عالم رضا داده ای. دوسال پیش مطلبی گذاشتم درباره مرگِ پرنده مادرم میشا. پرنده ای دوست داشتنی که ناگهان مُرد و تلخی اش هنوز زیر زبانمان است. در این آبینه بخوانید:
http://ghalam-va-ayene.blogfa.com/post/108

خیلیها خواندند و پیام دادند که با آن متن گریسته اند. برخی هم پیام دادند که از یک وکیل چنین احساسی را انتظار نداشته اند. واکنشی نشان ندادم. مردم اند دیگر، همیشه حرف دارند، همیشه نق دارند. اما وقتی یک برنامه تلویزیونی آنتن را پر کرد با تمسخر او و دیگر هنرمندانی که با او همدردی کرده بودند حقیقتا حیرت زده شدم. مانده ام مگر اینها ادعای اسلام ندارند؟ مگر نمی خواهند اولین رسانه تماما اسلامی جهان باشند؟ بعد چگونه است که این همه با رسولشان  و اسوه های دینی و معنوی شان فاصله دارند؟

توصیه­ های اسلامی در رابطه با حیوانات را بگذاریم کنار. توصیه هایی از قبیل پرهیز از آزار حیوانات ، منع از سنگ زدن به حیوانات برای تفریح، منع از برداشتن تخم پرندگان، پرهیز از جدا کردن حیوان از نوزاد شیرخوارش، پرهیز از بار زیاد زدن به آنها و حتی منع از لعن و فحاشی به حیوانات و منع از ذبح حیوانات در پیش چشم دیگر حیوانات. این توجه به حیوانات تا جایی است که کسی چون گوستاولوبون این توصیه ها را قوانین بهشت حیوانات می­خواند.

 من بزرگمهر حسین پور را از نزدیک نمی شناسم و فقط از هنرش، نقاشی اش و طنز گاه گاهش لذت برده ام و قصد ندارم او را با کسی مقایسه کنم. اما میتوانم حال او را به مقایسه بنشینم. پیامبر همیشه به نگهداشتن برخی حیوانات در خانه توصیه می کرد. اتفاقا گربه هم یکی از آنها بود. کبوتر و مرغ و اسب هم جزء آنان است. جالب اینکه پیامبر گربه ای داشت و اتفاقا برایش اسم گذاشته بود و بسیار دوستش داشت. گربه ای به نام "معزه". بزرگان دینی این قبیله که مدعی ولایت ایشان اند معمولا برای حیواناتشان اسم می‌گذاشتند. "قسوه" اسم شتر پیامبر است. دلدل اسم اسب . ذوالجناح که در تابلوی ظهر عاشورا چند زن او را در آغوش کشیده اند هم شهره آفاق است. اگر اینها آن روزگار بودند احتمالا این بزرگان را به باد تمسخر می گرفتند. چه مذهبی باشید چه نباشید ، چه خوشمان بیاید چه نیاید، فقه سرشار است از آداب رعایت حال حیوانات. کنزالعمال را ببینید، دعائم الاسلام را، بحار الانوار را. اصلا چرا راه دور برویم. بروید همین کتاب آقای جوادی آملی مفاتیح الحیات را ببینید حداقل چهل پنجاه صفحه را به این مورد اختصاص داده است و کسی چون صاحب جواهر حیوانات را واجب النفقه می داند. مثل فرزند، مثل پدر و مادر! 

رسول وقتی دید گوسفندی [یا سگی] را زده اند و صورتش را زخمی کرده اند اشک در چشمانش حلقه زد و لعن کرد دستی را که با این حیوان چنین کرده است. اینان احتمالا در برابر چنین واکنشی به پیامبر هم پوزخند میزدند.

اینان به عارفان هم میخندند. عارفان برجسته ما رابطه عجیبی با حیوانات داشته اند. از پرندگان گرفته تا حیواناتی چون آهو و اسب و سگ و گربه. ابوحفص آهنگر ، ابواسحاق کازرونی و ابوعبدالله مغربی از این دست صوفیان اند. عارفانی که پا به پای رنج یک حیوان می گریستند و حتی گاهی در مقابل قربانی شدن یا مردن یک حیوان بی تابی میکردند. این جماعت به این عارفان نیز میخندند. اینها قطعا به مولانا نیز میخندیدند اگر می دیدند گاهی حرمتی به سگها می گذاشت که برای اصحابش نیز حیرت آور بود.

بایزید بسطامی (طبق گزارش قشیری) و شبلی[1] طبق گزارش سعدی مسیری طولانی را برمیگردند تا مورچه ای را به خانه اولیه اش برسانند.این جماعت احتمالا اینها را رمانتیک های مسخره ای می دانند که رنج مردم یمن و غزه را فراموش کرده اند و برای باقی مردم فیلم بازی میکنند و بعد از فرط خنده روده بر میشدند.

 اینها به بزرگمهر یا چند بازیگر نمی خندند. به اُستُن های اخلاقی این جامعه میخندند. از رهبران دینی و مذهبی گرفته تا شبلی، حلاج، بایزید بسطامی و سعدی و مولانا. چندی پیش به این فکر میکردم که این گسل اجتماعی از کجا کلید خورده است اما با دیدن این برنامه بخشی از پاسخم را گرفتم

 

منبع این متن مقاله ای تفصیلی است از نگارنده که در سیر نشر است. پس از انتشار آن را اشتراک خواهم گذاشت.


[1]     سعدی در بوستان می آورد:

        یکی سیرت نیکمردان شنو                           اگر نیکبختی و مردانه رو

         که شبلی ز حانوت گندم فروش                       به ده برد انبان گندم به دوش

          نگه کرد و موری در آن غله دید                   که سرگشته هر گوشه‌ای می‌دوید

          ز رحمت بر او شب نیارست خفت                  به مأوای خود بازش آورد و گفت

          مروت نباشد که این مور ریش                       پراکنده گردانم از جای خویش

          درون پراکندگان جمع دار                               که جمعیتت باشد از روزگار

          چه خوش گفت فردوسی پاک زاد                   که رحمت بر آن تربت پاک باد

          میازار موری که دانه‌کش است                     که جان دارد و جان شیرین خوش است

         سیاه اندرون باشد و سنگدل                          که خواهد که موری شود تنگدل

         مزن بر سر ناتوان دست زور                           که روزی به پایش در افتی چو مور 

خوابهای شگفت انگیز آدمها

عشق یا نیاز (در حاشیه ازدواج)

وقتی گربه بوزَرجُمِهر جان داد

حیوانات ,اند ,ای ,هم ,گربه ,یک ,را به ,منع از ,    ,که با ,که این

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

مشاوره موزیک نویان مهندسی برق