محل تبلیغات شما



(مقدمه ای بر رویابینی و تعبیر رویا)

معمولا زیاد با من تماس میگیرند برای تعبیر خوابشان. نمیدانم کدام شیر پاک خورده ای در یک روز گرم تابستانی، حدود ۱۵ سال پیش، اسمش را عوضی گفت یا شماره اش را عوضی داد که از آن روز به من زنگ زدند برای تعبیر خواب و این داستان ادامه پیدا کرده تا همین لحظه که برایتان مینویسمش:

ـ الو

ـ بفرمایید

ـ سلام جناب. ببخشید مزاحم شدم ولی خیلی  مهمه. من زیاد خواب نمی‌بینم ولی دیشب که این خوابی دیدم که همش فکرم مشغوله.

من هم اگر وقت داشته باشم بدم نمی‌آید در دنیای سورئال خواب آنها غرق شوم. عجب دنیای شگفت‌انگیزی است این رویاهای شبانه. بعضی وقتها حرفی نمی‌زنم تا خوابش را تعریف کند. بعد که در جهان خوابها غوطه خوردم، میپرسم: خوب امرتون؟

ـ هیچی دیگه می‌خوام تعبیر کنید.

ـ من؟ تعبیر خواب؟! نه خانم اشتباه گرفتید. بنده وکیل دادگستری­ ام، نه م و نه کارل گوستاو یونگ.

البته خداییش خیلی اوقات هم به طرف میگویم تعبیر خواب نمی کنم، ولی طرف گیر میدهد:

ـ میدونم سخت این کار رو می کنید ولی این بارو برای خدا. و بعد سفره دل خوابهایش را برایم باز می‌کند.

بعد از این همه مدت هم چیزهایی دستم آمده. حداقل می توانم بفهمم خواب تعبیر دارد یا اضغاث احلام است. اگر پریشان باشد به او می‌گویم برود. اما بعضی خوابها و خوابهای بعضی ها حقیقتا عجیبند.

مثلا هفته پیش یک نفر آمد و خوابش را برایم تعریف کرد. خواب دیده بود که با همسرش رفته اند در یک منطقه کوهستانی در دل کوه وارد مکانی شده بودند مثل دیرهای عجیب و غریب راهبان که به آنجا میگفتند: گتو»

می‌گفت: انگار ن یهودی بودند و زندگی میکردند اما بعضی هاشان مسلمان بودند و نماز می‌خواندند. قیافه و پوشش بعضی‌شان هم مثل راهبه های مسیحی بود.

خلاصه خیلی برایش عجیب بود! برای من هم.

اسمش هم عجیب بود. با خودم فکر کردم گتو از کجا می‌آید. بعد یاد جنگ جهانی دوم افتادم و دیوانه بازی های هیتلر . بعد هم یاد واژه گشتاپو افتادم. با خودم گفتم این ناخودآگاه عجب چیز عجیبی است. انگار سرخود گشتاپو» را مصغر کرده و سر و تهش را زده و برای خودش این واژه گتو» را ساخته.

میخواستم ادای یونگ را دربیاورم. ذهنم رفت سراغ اینکه کدام یک از آبا و اجداد این زن می توانسته در میان یهودیانی بوده باشد که از دست هیتلر فرار کرده اند و در ناخودآگاه او نفوذ کرده است. اما نقطه جالب ماجرا آنجا بود که گوشی ام را برداشتم و از سر عادت واژه گتو» را سرچ کردم و در کمال حیرت دیدم که معنا دارد. این اولین معنایی بود که گوگل بالا آورد:

در شهرها یا مناطق دیگر به محله‌ای که ساکنان آن غالباً از یک قوم یا از یک مذهب باشند گِتو (ghetto) گفته می‌شد و امروزه در کل به مناطق فقیر شهری که بیشتر، مهاجران یا اقلیت‌ها در آن ساکنند گتو گفته می‌شود. گتو از نظر تاریخی در اروپا به محله‌هایی که اقلیت یهودی در آن ساکن بودند گفته می‌شد. در ایران برای بیان این معنی گاه واژه جهودمحله» بکار می‌رفته است.

واقعا عجیب بود. حتی یکبار هم این واژه نشنیده بودم. گفتم میدونید معنای گتو چیه؟

با تعجب پرسید: نه، مگه معنا داره؟ گوشی را گرفتم به سمتش که بخواند.

گرفت و خواند. چشمانش داشت از حدقه بیرون میزد. واقعا نمی دانست. گفتم حتما جایی خواندی یا چیزی شنیدی و در ناخودآگاهت نفوذ کرده و در خواب بازنمایی شده است.

بگذریم، ناخودآگاه جهان عظیمی است.

حالا این همه حرف زدم تا یک جریان را کلید بزنم. یعنی اگر موافق باشد با هم آغاز کنیم.

اگر حال و حوصله ای باشد از امروز می خواهم در استوریها (گذارش) گاه­گاه خوابهای شگفت انگیز یا تجربه های جالب خواب افراد را بگذاریم. مثلا خوابهایی که تعبیر یافته اند یا مثل همین خوابی که تعریف کردم شگفت انگیز باشند. البته به شکل ناشناس.

اگر همراهی کردید که در قسمت گذارش (استوری های هایلایت) هم قسمتی میگذارم برای خوابها و رویاهای شگفت انگیز. شاید اولین جایی باشد که مخزن خوابهای آدمهاست.

آدرس حامی را هم که میشناسید:

https://www.instagram.com/hamiamuze/?hl=en

 


برخلاف شعرهای عاشقانه ام چندان نگاه رمانتیکی به مقوله عشق و ازدواج ندارم. عشق یک تجربه انسانی است مثل دیگر تجربیات انسانی. مثل گرسنگی و تشنگی. ازدواج شاید شراکت دو تاجر باشد( این تشبیه را دوباتن هم به کار میگیرد.)

دوباتن ازدواجها را به سه گونه تقسیم می­کند. ازدواج های مصلحتی رمانتیک یا احساسی و روانشناختی. مصلحتی بیشتر متعلق به نظام های سنتی است که در اندیشه سنتی حال حاضر نیز شاهدش هستیم. مثلا ازدواج برای پول یا سید بودن یک فرد.

ازدواج رمانتیک هم هرچند همیشه تاریخ وجود داشته اما در زندگی مدرن در راس هرم قرار گرفته و غالبا نیک شمارده میشود.

و نهایتا ازدواج روانشناختی که حاصل تحقیق و شناخت طرفین با تست های روانشناختی است که دوباتن بسیار بر آن تاکید می کند.

خیلی از ما مردها در طول تاریخ زن­ها را به زور برای خودمان خواسته­ایم. به زور شمشیر و غارت. چیزی که بعدها در شکل ازدواج مصلحتی و دستوری، صورت لطیف تری یافت. ازدواج هایی که  شاهان و شاهزادگان و ثروتمندان برای حفظ قدرت شان بدان تن می دادند. پیامبران نیز از این ازدواج های مصلحتی برکنار نبوده اند. (کافی است گذری در تاریخ اسلام داشته باشید تا باور کنید.)

ظاهرا این اجبار و زورگوییِ بدوی هنوز در رگ و خون مان جاری است. بسیاری از مردان امروزی این زور را به شکل دیگری اعمال می کنند؛ یعنی ایجاد نیاز(نیازمندسازی) یا ناتوان سازیِ زن که در اشکال مختلفی جلوه می کند، مثل نیازمندسازیِ مالی یا "ناتوان سازی فرزندآورانه". کم نیستند مردانی که همسرشان را بچه دار می کنند فقط برای اینکه آن زن برای خودشان و تحت سلطه خودشان باشد. چرا؟ چون توان تصورِ رفتن آن زن را ندارند. این عشق نیست؛ ترس است. ترس از تنهایی.

البته این نیازمندسازی فقط از سوی مردان نیست. برعکسش هم محتمل است هرچند گمان میکنم بیشتر از سوی مردان اعمال می شود. شاید برخی دوست داشته باشیم که با ایجاد نیاز یا وابستگی کاذب زندگیمان را دوام ببخشیم اما هرکسی این زندگی را دوست ندارد. برای همین بسیاری می پرسند فرق بین عشق و نیاز چیست؟ فرق بین عشق و وابستگی؟

در مثال های بالا وابستگی بیرونی بود. ناتوانمندسازی مالی یا فرزندآورانه ایجاد وابستگی بیرونی است و همان طوری که گفتم خیلی از مردها از آن لذت می برند. اما ما با یک نوع دیگر از وابستگی نیز روبروییم؛ وابستگی درونی. گمان میکنم ن در ایجاد این نوع وابستگی و ناتوانمندسازی، توانایی خارق العاده ای دارند. آن چنان مرد را گرفتار خودشان می کنند که گاهی به عنوان یک وکیل و در دفتر کارم، از این همه قدرت ناپیدای نه و ضعف و حقارت یک مرد در برابرش دچار حیرت می شوم.

برخی درباره تفاوت عشق و وابستگیِ نوع دوم(درونی) سخن رانده اند و خطوط تمایزی نیز ترسیم کرده اند، برای مثال به چند موردش اشاره می کنم:

1.وابستگی دست و پاگیر است استقلال کُش و عشق آزادی آور: انسان وابسته یکسره به محدود کردن طرفش فکر می کند و ناگزیر خودش را هم می بندد. من می توانم عاشق باشم ولی مستقلا به اموراتم بپردازم و روی پای خودم بایستم. اما در وابستگی همه چیزمان بند طرف است و چه بسا بخواهیم او را نیز مثل خودمان محتاج خودمان کنیم، وگرنه از عدم وابستگی او به خودمان دچار رنجش می شویم و اینکه او می تواند بدون ما راحت زندگی کند، حسادت مان را برمی انگیزد.

2.وابستگی کنترل کننده و اضطراب آور است و عشق آرامش بخش: اینکه همواره در این فکر باشی عشقت کجاست؟ چرا نیست؟ با کیست؟ و. این دغدغه ها بیشتر رنج آور است تا رهایی بخش.

3.عشق همراه با پذیرش است؛ پذیرش شریک با تمام طبیعت و ویژگی هایش. وابستگی اما آرمان گرایانه است  و در نتیجه پس از مدتی به پس زدن و عدم پذیرش می انجامد. چون هیچ کسی کامل نیست و اگر همدیگر را نپذیریم و با تصورات آرمانی متوهمانه مقایسه کنیم، تیشه به ریشه خودمان زده ایم.  

اینها نکاتی است که در تمایز میان عشق و وابستگی (درونی) هیجانی گفته اند.

درباره وابستگی نوع اول(بیرونی) اما کمتر سخن گفته شده است. احتمالا به دلیل عدم احساس نیاز یا عدم تشخیص آن. در جامعه ما آنقدر وابستگیِ مالیِ زن به مردش امر رایجی است که شاید کمتر کسی (در زندگی نرمال) از خودش بپرسد که دلیل زندگی ام با این مرد، عشق است یا احتیاج مالی؟ در رابطه با ناتوانمندسازی فرزندآورانه نیز یقینا کمتر با این سوال روبروییم. کمتر مادری می تواند به این فکر کند که مردَم مرا حامله کرده تا مرا تصاحب کند. یا کمتر مردی می تواند این اندیشه را به خود راه دهد که این زن از من حامله شد فقط برای اینکه جای پای خودش را سفت کند. دستکم می توان مدعی شد که این اندیشه ی رایجی نیست و اگر هم چنین فکری به آدمی هجوم آورد با برچسب "بدبینانه بودن" طردش می کنیم. خصوصا وقتی این فکر در مقابل عشق به فرزند قرار بگیرد صدای بلندی نخواهد داشت. با این همه شاید بتوان از تکنیکی دورن نگرانه سخن بگوییم تا هرکسی با خودنگری (روش مورد علاقه ام) بتواند ادراک کند که به وابستگی دچار است یا عشق. تشخیص این مرز نیز مهم است چرا که نیازمندسازی و وابستگی را مبنای مستحکم و مطلوبی برای تداوم زندگی شویی نمی دانم و به نظر این نوع زندگی چندان قابل تبلیغ نیست.

اگر یادتان باشد در نوشته ماندن یا رفتن؛ مساله این است»   اشاره ای کرده بودم که بسیاری زندگی شان را ادامه می دهند چون گزینه دیگری ندارند.  (بخوانید در: http://ghalam-va-ayene.blogfa.com/post/119)

 زن از خودش می پرسد طلاق بگیرد که کجا برود؟ خانه پدری؟!!!

ـ نه. یقینا اینجا بهتر است.

ـ طلاق بگیرد که اقتصادش را چه کسی تامین کند؟

ـ پدر یا مثلا دوست پسر ناشناخته و خیالی؟؟

و مجموعه ای از این پرسش و پاسخها که نتیجه اش تن دادن به ماندن است.

قبلا برای تشخیص طلاق عاطفی پیشنهاد کرده بودم در خلوت تان سکوت کنید و خودنگری و خودکاوی کنید! اگر بیشتر به یاد نکات منفی و خاطرات بدتان می افتید احتمالا در نقطه خوبی از زندگی شویی نیستید. اما اگر خاطرات خوش و محبت ها بیشتر پیش چشمتان می آیند، می شود روی این زندگی حساب کرد.

تصور میکنم با همین خودنگری می توان تا حد زیادی وابستگی بیرونی یا نیاز را نیز از عشق تمییز داد.

عشق می تراود. عشق مثل رود است، خروشان و خودجوش. عشق منتظر نمی نشیند. وقتی همسرتان یا معشوق تان راه می رود ذوق می کنید. بی دلیل دوست دارید قربان صدقه اش بروید. از خوابیدنش، حرف زدنش، سکوتش و به طور کل از بودنش کیف می کنید. (مادرها این حرفم رو خوب حس میکنند). وقتی عاشق اید در دوری خوب می توانید بفهمیدش. دلتان تنگ میشود و یاد خاطرات خوب می افتید و دوست دارید برگردید و سر میز با همسرتان شام بخورید و فیلم ببینید یا در پارک محله قدم بزنید. این همان شوری است که در طلاق عاطفی میمیرد. در وابستگی از دوری محبوبتان تب می کنید. اضطراب اینکه او کجاست؟ چه میکند؟ به من فکر می کند یا نه؟ دیوانه تان می کند. وابستگی محرک می خواهد. محرکی مثل ترسِ از دست دادن. ترس خیانت یا. هرچه هست وابستگی برخلاف عشق خودشکوفنده نیست.

نمی گویم وابستگی مطلقا بد است اما به نظرم زندگی مبتنی بر وابستگی چندان قابل تبلیغ نیست. تداوم بخشی به زندگی شویی از طریق نیازمندسازی خودفریبی است چون کافی است همسرتان در نقطه ای از زندگی، خودش را پیدا کند یا موقعیت بهتری برایش ایجاد شود تا دل بکند. اگر عشقی نباشد یا زندگی مبتنی بر نیاز صرف باشد خطر به هم ریختن این زندگی کم نیست. زندگی صرفا برای فرزندان هم به همین بیماری دچار است. قطعا فرزند کِشتی زندگی را از تلاطم حفظ می کند و این بد نیست اما اینکه همه زندگی حول فرزند شکل بگیرد و هیچ چیزی از خودمان نداشته باشیم و بین زن و شوهر چیزی نباشد به نظر مثل خانه ساختن بر روی گسَل است.

با نگاهی که به ازدواج و طلاق دارم و بارها نوشته ام شاید انتظار این باشد که بگویم اگر نمی توانید عشق را در خودتان زنده نگه دارید، زندگی را با این برچسبها و وابستگی های عرضی تداوم نبخشید. اما چنین نتیجه ای نخواهم گرفت. قطعا هرکسی توان این مواجهه را ندارد. اعتراف میکنم که در رابطه با طلاق کمی محافظه کارتر شده ام. در نوشتاری دیگر به سبک سنتی ها و برخلاف رویه همیشه ام از مزایای ازدواج خواهم نوشت و از مضرات طلاق و مثل منبری ها پیشنهاد خواهم کرد که ازدواج کنید و سریع طلاق نگیرید. می دانم این نوشتار کمی گیج کننده شد اما اگر متن بعدی که وعده اش را داده ام بخوانید هم موضعم آشکارتر خواهد شد هم خواهید دید جنس دلایلم از منبری ها متفاوت خواهد بود. تا بعد.


روز اول که پیامهای برخی مردم به بزرگمهر حسین پور را دیدم تعجب چندانی نکردم. در موردی مشابه همین حرفها به خودم هم زده شده بود. نمی دانم چرا ولی برخی تصورشان این است که اگر دلت برای یک‌ گربه بسوزد یا مثلا برای یک سگ یا پرنده تنگ شود یعنی انسانیت فراموشت شده و به رنج مردم یمن و فلسطین و زندانیها و فقرا و خلاصه همه رنج کشیدگان عالم رضا داده ای. دوسال پیش مطلبی گذاشتم درباره مرگِ پرنده مادرم میشا. پرنده ای دوست داشتنی که ناگهان مُرد و تلخی اش هنوز زیر زبانمان است. در این آبینه بخوانید:
http://ghalam-va-ayene.blogfa.com/post/108

خیلیها خواندند و پیام دادند که با آن متن گریسته اند. برخی هم پیام دادند که از یک وکیل چنین احساسی را انتظار نداشته اند. واکنشی نشان ندادم. مردم اند دیگر، همیشه حرف دارند، همیشه نق دارند. اما وقتی یک برنامه تلویزیونی آنتن را پر کرد با تمسخر او و دیگر هنرمندانی که با او همدردی کرده بودند حقیقتا حیرت زده شدم. مانده ام مگر اینها ادعای اسلام ندارند؟ مگر نمی خواهند اولین رسانه تماما اسلامی جهان باشند؟ بعد چگونه است که این همه با رسولشان  و اسوه های دینی و معنوی شان فاصله دارند؟

توصیه­ های اسلامی در رابطه با حیوانات را بگذاریم کنار. توصیه هایی از قبیل پرهیز از آزار حیوانات ، منع از سنگ زدن به حیوانات برای تفریح، منع از برداشتن تخم پرندگان، پرهیز از جدا کردن حیوان از نوزاد شیرخوارش، پرهیز از بار زیاد زدن به آنها و حتی منع از لعن و فحاشی به حیوانات و منع از ذبح حیوانات در پیش چشم دیگر حیوانات. این توجه به حیوانات تا جایی است که کسی چون گوستاولوبون این توصیه ها را قوانین بهشت حیوانات می­خواند.

 من بزرگمهر حسین پور را از نزدیک نمی شناسم و فقط از هنرش، نقاشی اش و طنز گاه گاهش لذت برده ام و قصد ندارم او را با کسی مقایسه کنم. اما میتوانم حال او را به مقایسه بنشینم. پیامبر همیشه به نگهداشتن برخی حیوانات در خانه توصیه می کرد. اتفاقا گربه هم یکی از آنها بود. کبوتر و مرغ و اسب هم جزء آنان است. جالب اینکه پیامبر گربه ای داشت و اتفاقا برایش اسم گذاشته بود و بسیار دوستش داشت. گربه ای به نام "معزه". بزرگان دینی این قبیله که مدعی ولایت ایشان اند معمولا برای حیواناتشان اسم می‌گذاشتند. "قسوه" اسم شتر پیامبر است. دلدل اسم اسب . ذوالجناح که در تابلوی ظهر عاشورا چند زن او را در آغوش کشیده اند هم شهره آفاق است. اگر اینها آن روزگار بودند احتمالا این بزرگان را به باد تمسخر می گرفتند. چه مذهبی باشید چه نباشید ، چه خوشمان بیاید چه نیاید، فقه سرشار است از آداب رعایت حال حیوانات. کنزالعمال را ببینید، دعائم الاسلام را، بحار الانوار را. اصلا چرا راه دور برویم. بروید همین کتاب آقای جوادی آملی مفاتیح الحیات را ببینید حداقل چهل پنجاه صفحه را به این مورد اختصاص داده است و کسی چون صاحب جواهر حیوانات را واجب النفقه می داند. مثل فرزند، مثل پدر و مادر! 

رسول وقتی دید گوسفندی [یا سگی] را زده اند و صورتش را زخمی کرده اند اشک در چشمانش حلقه زد و لعن کرد دستی را که با این حیوان چنین کرده است. اینان احتمالا در برابر چنین واکنشی به پیامبر هم پوزخند میزدند.

اینان به عارفان هم میخندند. عارفان برجسته ما رابطه عجیبی با حیوانات داشته اند. از پرندگان گرفته تا حیواناتی چون آهو و اسب و سگ و گربه. ابوحفص آهنگر ، ابواسحاق کازرونی و ابوعبدالله مغربی از این دست صوفیان اند. عارفانی که پا به پای رنج یک حیوان می گریستند و حتی گاهی در مقابل قربانی شدن یا مردن یک حیوان بی تابی میکردند. این جماعت به این عارفان نیز میخندند. اینها قطعا به مولانا نیز میخندیدند اگر می دیدند گاهی حرمتی به سگها می گذاشت که برای اصحابش نیز حیرت آور بود.

بایزید بسطامی (طبق گزارش قشیری) و شبلی[1] طبق گزارش سعدی مسیری طولانی را برمیگردند تا مورچه ای را به خانه اولیه اش برسانند.این جماعت احتمالا اینها را رمانتیک های مسخره ای می دانند که رنج مردم یمن و غزه را فراموش کرده اند و برای باقی مردم فیلم بازی میکنند و بعد از فرط خنده روده بر میشدند.

 اینها به بزرگمهر یا چند بازیگر نمی خندند. به اُستُن های اخلاقی این جامعه میخندند. از رهبران دینی و مذهبی گرفته تا شبلی، حلاج، بایزید بسطامی و سعدی و مولانا. چندی پیش به این فکر میکردم که این گسل اجتماعی از کجا کلید خورده است اما با دیدن این برنامه بخشی از پاسخم را گرفتم

 

منبع این متن مقاله ای تفصیلی است از نگارنده که در سیر نشر است. پس از انتشار آن را اشتراک خواهم گذاشت.


[1]     سعدی در بوستان می آورد:

        یکی سیرت نیکمردان شنو                           اگر نیکبختی و مردانه رو

         که شبلی ز حانوت گندم فروش                       به ده برد انبان گندم به دوش

          نگه کرد و موری در آن غله دید                   که سرگشته هر گوشه‌ای می‌دوید

          ز رحمت بر او شب نیارست خفت                  به مأوای خود بازش آورد و گفت

          مروت نباشد که این مور ریش                       پراکنده گردانم از جای خویش

          درون پراکندگان جمع دار                               که جمعیتت باشد از روزگار

          چه خوش گفت فردوسی پاک زاد                   که رحمت بر آن تربت پاک باد

          میازار موری که دانه‌کش است                     که جان دارد و جان شیرین خوش است

         سیاه اندرون باشد و سنگدل                          که خواهد که موری شود تنگدل

         مزن بر سر ناتوان دست زور                           که روزی به پایش در افتی چو مور 


اسامی در این داستان واقعی نیستند

آن روز موکلم با حال خرابی زنگ زد و گفت: رضوی! باید ببینمت.

ـ در خدمتم حاجی. چیزی شده؟

ـ باید حضوری برات بگم.

چند سالی بود موکلم بود. کلیه امور حقوقی مجموعه انبار و فروشگاه و کارخانه­اش با ما بود.

سر وقت آمد، حتی زودتر، آمد داخل و برخلاف همیشه که آرام می­نشست و بعد از بگو بخند و خاطرات دوران انقلاب، دغدغه حقوقی­اش را می­گفت، این بار خیلی آشفته در را بست و گفت: به دادم برس!

-چی شده حاجی؟ نگرانی!

ـ پنج روز دیگه عروسی پسرمه.

-خوب اینکه خوبه، نگرانیش کجاست؟

-خر احمق یه غلطی کرده می ترسم آبروم بره، آبروم رو حفظ کن!

-خدا آبروت رو حفظ کنه. چی شده؟

-خلاصه بعد از کلی مِن مِن به سختی به حرف آمد. آخرش اینکه پسرش با خانمی ریخته بود، دقیقا در ایام عقد. تا اینجایش مهم نبود اما آنچه نگرانش کرده بود آن بود که دختر رفته بود شکایت کرده بود!

-چرا شکایت؟

-احمق برداشته بردتش باغ و.

گفتم: خوب دختر و پسر باهم دوست میشن که. مگه قراره با هم زیارت بخونند؟

- سرتان را درد نیاورم. داستان از این قرار بود که پسر حاجی دوست دخترش را سوار کرده بود و برده بود باغشان بیرون شهر. اما نامردی نکرده بود، رفیقش را هم در صندوق عقب ماشین پنهان کرده بود. بعد از اینکه در باغ جاگیر شده بودند، پسر حاجی مثلا رفته بود جوجه کباب کند و درِ صندوق عقب را باز کرده بود و رفته بود یک جایی نشسته بود. پسر هم یکراست از صندوق عقب آمده بود سراغ دختر و رفته بود با او. دختر هم رفته بود تحت عنوان و شراکت در شکایت کرده بود. گندش در آمده بود و سه روز دیگر وقت دادگاه بود. دقیقا یکی دو شب قبل از عروسی. حاجی هم بهم ریخته بود و داشت دیوانه میشد. مثل آدمی که قطره قطره روغن داغ روی سرش میریختند ناگهان از جا میپرید و میگفت: به دادم برس!

میترسید عروس و خانواده عروسش بفهمند. آدم آبروداری بود، حلال و حرام سرش می شد و به عینه میشد دید داشت سکته میکرد.

واقعا ناراحت بودم، دوست نداشتم آبرویش برود. گفتم: زنگ بزن پسرت بیاید.

ـ من می روم، زنگ میزنم بیاید. جلوی من حرف نمیزنه. میترسه. انقدر زدمش دستهای خودم درد گرفته.

یک ساعت بعد پسرش آمد. تا آن روز ندیده بودمش. تپل، فشن، خالکوبی شده، سینه سپر کرده، پررو. خلاصه جرثومه یک بچه پولدارِ نخاله که فقط کلی دردسر برای خانواده دارند.

تا نشست بی مقدمه گفتم چه کردی؟ آخه آدم تو ایام عقد یک هفته قبل از عروسیش، اونم اینجوری؟!

داستان را تعریف کرد. میگفت: دختر آمده بود بکَنَد. همه اش دنبال پول بود، آمده بود آویزان شود. ازش خوشم نیامد. رفیقم هم اصلا بهش نکرد، فقط گفت رفیق فلانی ام به من هم حال بده. اون هم خودش اومده.

گفتم: که نبوده مردک! خودت میگی دوست دخترت بوده چند وقت. رفیقت رفته گفته من فلانی ام و تمام. چرا چرند میگی؟! اسم دختر چیه؟

- الناز چهرزاد

- تا اسمش را گفت در انتهای ذهنم چیزی سوت کشید. اسم آشنایی داشت. ذهنم سریع رفت سراغ خانواده یکی از دوستانم اما باورم نمیشد. اطلاعاتی جزئی تری خواستم. جزئیاتش را گفت، اینکه خانه شان کجاست، پدرش چکاره است؟ شوهرش سابقش کی بوده؟ و. با اطلاعاتی که میداد احتمال زیاد دادم که با همان دوست قوم و خویش باشد.

ـ گفتم برو فردا ازم خبر بگیر!

- از دفتر که آمدم بیرون و سریع با دوستم تماس گرفتم. احوال پرسی کردیم و گفتم باید ببینمت. برایش تعجب بود آن موقع شب. معمولاً دیروقت از دفتر میروم به سمت خانه. حوالی 11-12 شب. اتفاقاً همسرش حامله بود و اصرار داشتم همسرش نفهمد و نگران نشود. با هزار ترفند از خانه آمد بیرون و رفتیم دور زدیم.

ـ الناز کیه؟

ـ الناز؟ خواهر زنمه؟

ـ مطلقه است؟

ـ آره

خودش بود. با اطلاعات تکمیلی مطمئن شدم که خودش است.

بعد از کلی سوال صدایش درآمد: بابا کشتی مارو، چی شده؟

داستان را برایش گفتم. بهم ریخت. میخواست بزند پدر طرف را دربیاورد، ولی وقتی به تبعاتش فکر کرد سکوت کرد.

ـ چکار کنم؟

ـ گفتم طرف خانواده اش آدم حسابی اند. این بچه خر و احمق به غلط کردن افتاده. ببین میتونی مدیریتش کنی یا نه؟

فردا زنگ زد و گفت: چند دقیقه دیگه تماس میگیره باهات.

الناز پشت تلفن با گریه داستان را تعریف میکرد: آقای رضوی! به خدا من بدکاره نیستم. فلانی رفیقم بود. دوستش داشتم.

گفتم: الناز خانم! من در مورد شما قضاوت بدی ندارم. شغل من همینه. فقط بهم بگو چی شده که ببینم چطور حلش کنیم.

ـ رفیق کاوه (پسر حاجی) خیلی قیافه وحشتناکی داشت. تنها بودم و خیلی ترسیدم وقتی یکهو یک غریبه وسط یک باغ جلوم سبز شد. میترسیدم بلایی سرم بیاره. التماسش کردم. حتی بهش گفتم عادتم. ولی ول کن نبود.

داستان همیشه تلخ است. مشخص بود حتی اگر به عنف نبوده باشد هم با اکراه شدید همراه بوده. حقیقتا کار کثیف و احمقانه ای است. آدم چقدر باید احمق باشد؟ چه لذتی دارد رابطه ای که با لذت طرفینی نباشد؟ میگویند بوزینه ها هم برای خودشان قانون دارند. اگر سرگروه شان موزی را از دست بوزینه زن بیمار گروه بگیرد موقعیتش را از دست میدهد. خوی حیوانی آدمها ـ یعنی بعضی آدمها ـ حقیقتاً عجیب است!

رفته بود شکایت کرده بود و اتفاقاً ترسانده بودندش که خودت هم به رابطه نامشروع متهم میشوی. مانده بود میان دو راهی. آبروریزی اش هم برایش ترسی بود، نمیخواست خانواده بفهمند. از این هم میترسید شوهر سابقش بفهمد و سر حضانت قیل و قال بلند شود.

من از این طرف و رفیقم از آن طرف. مذاکرات طولانی شد و آخر سر قرار شد برای دختر پولی بگیرم و رضایت بدهد. یعنی بعد از کلی مشاوره با شوهرخواهرش به این نتیجه رسید که معقولترین کاری است که میتواند بکند. اینطوری هم پسر نقره داغ میشود و هم خودش به دام دادگاه و اتهامات آن چنانی نمی افتد.

حاجی با کمال میل پذیرفت و تا زنگ زدم دسته چکش را آورد، هرچه گفتم چک نوشت و گفت: آقا فقط پرونده اش را تمام کن!

دقیقاً شب قبل از دادگاه و دو شب قبل از عروسی رضایت دختر را گرفتم ولی هر چه از دهنم درآمد نثار پسر حاجی کردم. آخرسر هم گفتم من یک جایی دهن رفیقت رو. (بگذریم) .این آدم اصلا در شان تو نیست. چرا با این رفیقی؟ خانواده تو  کجا، این گوساله بی سر و پا کجا!

آن ماجرا تمام شد.گذشت یعنی چند سالی گذشت. یکی دو بار باز دیدمشان که باهم برو بیا دارند. پسر حاجی و آن مردک را میگویم.

تا همین چند وقت پیش. کاوه تماس گرفت که میخواهم ببینمت.

آمد دفتر. ماجرا دعوا بود. دعوای سنگینی هم بود.

5 نفر ریخته بودند با قمه ،قداره، چاقو،شمشیر، چوب تا خورده بود زده بودند. پسر حاجی را نه، همان دوست عزیزش راهمان مردک م را.

گفتم الان چطوره؟

ـ کلاً رد داده، داغون شده. داغوناا آش و لاشش کردند.

دوستش هم با کمی تاخیر  آمد. با لحن لاتی سید صدایم میزد: سید به جدت میخوام پدرشون رو دربیاری. قسم خوردنش به جدم جالب بود. چه گلچین رنگارنگی اند بعضی از این مردم. امام رضایشان هست. هیات و ی محرمشان هست هم البته جای خودش.  

دستش را بسته بود. میگفت تاندونش پاره شده.

پسر حاجی اما چشمک زد که بدتر از این حرفهاست. استخوانش گردوشکن شده و به طور کل بخشی از مفصل از بین رفته است. چیزی تو مایه های قطع.

سمت چپ صورتش به اندازه یک گردو باد کرده بود و می گفت: دندانهایش از بیخ کنده شده، برخی لق شده بود و عفونت شدیدی هم داشت.

خلاصه نقطه ای از بدنش نبود که تکه پاره نشده باشد. اما از همه مهمتر گوشش بود و پس سرش. آن چنان با شمشیر زده بودند پس سرش که جمجه قاچ خورده بود. هوش و حواس و حافظه اش مختل شده بود. بعضی حرفها را بیست بار تکرار میکرد.

شروع کرد به تعریف کردن: اول زدند به دستم. جوری زد بی ناموس که خون پاشید روی صورتش. بعد از کلی چوب و پنجه بکس توی صورت با شمشیر زدند پس سرم. اینجا دیگه بی حال بی حال شدم. گیج گیج افتادم. به جدت دیگه هیچی ندیدم سید. خیلی بهِم زدند. بعضی حرفهایش با بغض بود. بعضیش با کینه. حس آدمی را داشت که سر دوراهی مانده که گریه کند یا نعره بزند. اما در ادامه حرفهایش نعره فروکش کرد: زدند تو سرم دیگه افتادم. فقط صدایشان را محو می شنیدم. مهرداد(طرف دعوایش) به یکی از رفقایش می گفت: خَلاصش کن دیه اش را میدم بعد گفت: گوشش رو ببر تا درس عبرتی بشه برای بقیه. سر چرخاندم طرف پسر حاجی. تایید کرد. بعد گوش سمت راستش را آورد جلو ببینم. جدی جدی گوشش را بریده بودند. خیلی شیک و مجلسی. رفته بود گوشش را پیوند زده بود اما واقعا درس عبرتی شده بود برای دیگران.

اینجا که رسید واقعا عصبی شدم. اعتراف میکنم دلم به حالش سوخت. نمیخواهم بگویم این امور ااماً بهم ربط دارد اما در شغلم کم از این مسائل ندیده ام . از نگرش ماتریالیستی خوشم نمی آید اما طبعاً نمیتوانم روابط علی و معلولی میان این وقایع برقرار کنم. هرچه هست کم ندیده ام آدم هایی را که بدجور تاوان برخی رفتارهایشان را داده اند. شاید بگویید اتفاق است. شاید بگویید طبیعیِ زندگی چنین آدمی است. درست نمی دانم، اصراری هم ندارم کسی به چیزی باورمند باشد. من فقط گزارش می کنم.

لحظاتی که در کارم این چیزها را می بینم میروم در عالم افکار خودم. طرف نمیفهمد اما حقیقتاً یک جایی در وسط افکار خودم غرقم. ناخودآگاه ذهنم رفت سراغ خواهر دوستم یاد آن روزی افتادم که دختر گریه میکرد که خیلی آرام و بی صدا به او کرده بودند و دوست پسر نامردش نشسته بود آن طرف باغ و نگاه میکرد و شاید لذت می برد که دوستش حالش را ببرد. حالا شاهد آن بودم که زده بودند همین آدم عوضی را آش و لاش کرده بودند. پسر حاجی هم مثل همان روز فقط گوشه ای ایستاده بود و نگاه کرده بود، بعد گریه کرده بود، بعد به خودش لرزیده بود.  بعد به خودش شاشیده بود، بعد به گه خوردن افتاده بود تا کاری به کارش نداشته باشند و بگذارند زنده بماند.

اینقدر شباهت حیرت انگیز نیست؟ هرچقدر هم نخواهی چیزها را به هم بچسبانی، در این لحظات چیزی در گوشت نجوا میکند: اینقدرها هم که فکر می کنی دنیا بی صاحاب نیست. شاید این صدای نقطه ای در وجودمان باشد که میخواهد امیدوار نگاهمان دارد. شاید دواری ای در کار باشد. کسی چه  میداند.

پرونده اش را نپذیرفتم. یعنی مبلغی گفتم که عملا نیاید. وکیل کم نیست، برود یک جای دیگر. اما حالا مانده ام این نوشته را با شما یا رفیقم در میان بگذارم یا نه.

 


دوستی دارم بسیار خانواده دوست و دلسوز و مهربان و سخاوتمند. خدا هم برایش ساخته است و امید که بیشتر بسازد. اما هر وقت می بینمش از چیزی سخن نمی گوید مگر مادیات. از فلان هتل، از بهمان ماشین، از آن سفر و از این لباس و خلاصه طوماری از اسباب رفاه و دلخوشی که با آب و تاب از آنها دم میزند. باید این را هم بگویم که همه اینها را برای رفاه خانواده اش می خواهد، برای زن و بچه اش. چندی پیش که قیمت ها دوباره در حال اوج گرفتن بود و شایعه قحطی هولی انداخته بود در جان مردم با شوری عجیب رو به من و همسرم می گفت: برو رب بخر، دستمال کاغذی از فلان فروشگاه، قیمتهاش منطقی تره، مرغ و گوشت هم قراره کم بشه. فریزر رو پر کن، راستی شکر یادتون نره!.

خلاصه لیستی بلندبالا از چیزهایی که باید بخریم را به ما گوشزد می کرد. بعد هم تعریف کرد که با همسرش رفته اند فروشگاه و چند میلیون از این مومات را خریده اند. تاکید هم می کرد آنهایی را خریده که خراب شدنی نیستند. با خنده تعریف می کردند که کابینت و کمدهایشان پر شده است از این چیزها.  من هم ساکت و حیران حرفهایشان را گوش می کردم. حقیقتا برایم عجیب بود.

نه جوش و خروش این دوست را تقبیح می کنم نه تعهدش را به خانواده اش. حواسش جمع است. آینده نگر است و تیزهوش. به آثار اقتصادی و اجتماعی این عمل هم کاری ندارم و شعار نخواهم داد که این نوع رفتارها ممکن است در بازار عرضه و تقاضا تاثیر بگذارد و قیمت ها را بالاتر ببرد. این حرفها بماند برای منبری ها و اقتصاددانان. فقط این خاطره را نوشتم تا یادی کنم از مولانا که امروز به سرم زد بعد از مدتها از او بنویسم. مردی که بسیار دوستش دارم و در این متن کوتاه پیرامون واژه ای در قاموس او خواهم نوشت: زیرکی.

زیرک در لغت نامه یعنی باهوش، تیزهوش، با فراست، عاقل، چالاک و تیزبین، خردمند. همه اینها معانی خوبی است. در ذهن بسیاری مان نیز زیرکی یک صفت نیک است. این که آدمی زیرک و و مدبر و تیزبین باشد، صفت خوبی است که باید به آن متصف بود.

مولانا نیز در مثنوی بارها از این واژه استفاده می کند که معنای نیکی دارد:

ای بسا شِکَر که چون شِکَر بود        

لیک زهر اندر شکر مُضمَر بود

آن که زیرک تر به بو بِشناسَدَش          

وآن دگر چون بر لب و دندان زَدَش

بسیاری اوقات نیز زیرکی را هوشیاری معنوی می داند:

پیش زیرک کاندرونش نورهاست   

عین این آواز معنی بود راست

اما او در مثنوی و دیوان شمس بارها این واژه را در کاربردی منفی به کار می گیرد که سالها پیش که می خواندمشان از سخن او حیرت می کردم و گمان می بردم از آن حرفهای صدمن یک غاز صوفیانه است که باید ترک گفت:

چو حق گول جسته است و قلب سلیم                

دلا زیرکی می‌کنی؟ احمقی.  (دیوان شمس)

داند او کو نیک‌بخت و محرم است             

زیرکی ز ابلیس و عشق از آدم است(مثنوی)

این متن را نوشتم چون کسی که با اندیشه مولانا آشنا نباشد شاید تعجب کند از این سخن، مخصوصا وقتی در برابر این واژه خواننده را دعوت می کند به گولی و احمقی و بلاهت و بارها استناد می کند به حدیث معروف

اکثر اهل الجنه البُله.(بیشترینه بهشیتان از ابلهان اند):

خویش ابله کن تبع می رو سپس    

رَستگی زین ابلهی یابی و بس

اکثر اهل الجنه البُله ای پسر     

بهر این گفته است سلطان البشر

زیرکی چون کبر و باد انگیز توست    

ابلهی شو تا بماند دل درست

اساسا در ساحت عرفانی و سلوک این سخن مولانا و این حدیث وارد نمی شوم. داستان بلندی دارد که سالک در مقام سلوک باید خود را به هو» بسپارد و ادعایی و منیتی نداشته باشد:

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است         

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

به همین خاطر خود مولانا میگوید:

زیرکی ضد شکست است و نیاز                 

زیرکی بگذار و با گولی‌بساز

زیرکی بفروش و حیرانی بخر                       

زیرکی ظن است و حیرانی نظر

ابلهی نَه کاو به مسخرگی دو توست           

ابلهی کاو واله و حیران اوست

 

اما از این بخش می گذرم. به سطح مادی و دنیایی این سخن کار دارم. حقیقتش را بخواهید هر وقت این دوست دوست داشتنی و خوش مشرب را می بینم یاد این ابیات و معنای زیرکی در نزد مولانا می افتم. زیرکی مذموم نزد مولانا آن است که همه فکر و ذکرت ساختن این دنیا باشد که خود مولانا به آن می گوید "آراستن زندان". البته آراستن زندگی دنیوی بد نیست و اگر منظور مولانا رهبانیت و ترک دنیا باشد(که البته نیست) به درد روزگار ما نمی خورد. اما باور کنید اگر محور اندیشه آدمی فقط همین دنیا باشد آزارنده است. از توکل عرفانی سخن نمی گویم، اما این که آن قدر هول و هراس داشته باشی که تمام کابینت ها و کمدهای خانه ات را از شکر و دستمال کاغذی و رب و. پر کنی، چندان قابل توجیه به نظر نمی رسد و دستکم برای نگارنده گزنده است و گویا مولانا هم خوشش نمی آمده است. او نکته جالبی در وصف زیرکی می­گوید که معیار است و می تواند در تشخیص مصادیق آن کمک کننده باشد.

زیرکان با صنعتی قانع شده     

ابلهان از صُنع در صانع شده

اینکه زیرکان فقط با مصنوعات بشری و به ابزارهای دست ساز انسانی دلخوش اند.

با این حرفها میخواهم بگویم اگر خدایی هم نباشد به نظر می رسد باید گاهی قایق زندگی را رها کنیم و بسپاریمش به کائنات، به هستی.

مولانا زیرکی در این معنا را با عقل جزوی همراه می داند. (عقل جزوی بر خلاف عقل کلی و وهبی مذموم مولاناست.) او می گوید در واقع زیرکان گمان می کنند تیزهوش اند، اما نیستند و زیرکی را در برابر عشق قرار می دهد و این خود نکته جالبی است و معنای زیرکی مذموم را روشن تر می کند:

عقل جزوی عشق را منکر بود        

گرچه بنماید که صاحب سر بود

زیرک و داناست اما نیست نیست        

تا فرشته لا نشد آهِرمنی است

داند او کاو نیک بخت و محرم است      

زیرکی زابلیس و عشق از آدم است

عشق چیزی است که حساب و کتاب های جزیی را دستکاری می کند و توان و حال حساب و کتاب های جزیی را از عاشق می گیرد. به قول حافظ:

چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی

هم سینه پر از آتش هم دیده پر آب اولی

 

عجیب است!!

با مولانا از هرکجا شروع کنی به عشق ختم می شود. حتی در فهم معنای یک واژه!


بارها از حقوق ن نوشته ام و باور دارم تا ن یک جامعه آزاد و رشدیافته نباشند جامعه ای آزاد و قوی تربیت نخواهد شد. اما صادقانه بگویم "من خودم ام". ادعای روشنفکری هم ندارم. آنهایی که نوشته ام باور من است و این متن هم باورم.

در صفحه حامی پرسیده بودیم چرا همیشه پای یک زن در میان است؟ سوالی کمی طنازانه تا بازخوردش را ببینیم. بسیاری این سوال را کلیشه ای خواندند. شاید اما به نظرم چیزهای دیگر هم کلیشه شده است. کلیشه آن است که تا لب که باز می کنی سریع برچسب زن ستیزی می خوری. کلیشه آن است که با اولین نگاه متفاوت به جنسیت زدگی متهم شوی. مردان در تاریخ ظلم کم نکرده اند اما مگر ن معصوم بوده اند؟ ن هم خطا دارند و کم ندارند. این هجمه ها هم کلیشه است. ن جامعه ما آنقدر تحت فشار بوده اند که کلام اول به دوم برداشت زن ستیزانه می کنند و حاضر نیستند با حاق یک اندیشه مواجه شوند.

من کشته شدن یک زن را تایید نمی کنم. هیچ نمی دانیم از پرونده قتل او اما کم نداشته ام پرونده هایی که مرد پایش به بیمارستان روانی کشیده شده بود. نجفی را سالهاست می شناسم. فارغ از گرایش ی آدم باکلاسی می شناختمش. انسان با دیسپلینی بود. درس خوانده بود. وزین و متین بود. از ی و اختلاسش هم هرچه تلاش کردند چیزی به کفشان نیامد. شهردار هم که شد و پرونده های فساد مالی را بیرون آورد با پوشش توبیخ بر سر رقص یک دختربچه مجبور به استعفایش کردند.

دیروز که خبر قتل همسر دومش را شنیدم به شدت تعجب کردم. اما وقتی خبر اعتراف شخص نجفی منتشر شد و آن حضور عجیب و غریب صدا و سیما را که با پخش اخبار مرتبط با پرونده در مراحل مقدماتی آشکارا به مخالفت با قانون آیین دادرسی کیفری برخاسته بود، دیدم، ذهنم قفل کرد. در آغاز گفتم حتما دارد خودش را فدای فرزندش می کند. شاید فرزندش از سر خشم میترا استاد(هووی مادرش) را کشته و نجفی خودش را معرفی کرده تا فرندش را نجات دهد. بعد گفتم شاید پاپوش باشد. اما گویا همه پذیرفته بودند که او خودش قاتل است و بسیاری را دیدم که دعای عاقبت به خیری می کردند.

میترا استاد درگذشت و خدایش بیامرزاد. اما یک سوال رهایم نمی کند و نمی دانم چگونه دوستانی را که متلک بار حامی کرده اند، نمی آزارد؟ فقط کلمه زنش را دیده اید؟ ظرف ده ماه گذشته بر نجفی چه گذشته است که آن شخصیت به اینجا رسیده است؟ این کلیشه نیست. باور کنید نیست. بیایید این سوال را فارغ از جنسیت از خودمان بپرسیم. ازدواج عاشقانه و پرحاشیه شهردار تهران با میترا استاد به یکسال هم نکشید و با قتل تمام شد!!

حالا متهم به قتل می گوید: میترا استاد او را تهدید می کرده که آبرویش را می برد و زندگی اش را نابود می کند. به زن و فرزندش آسیب می رساند. او را از تماس با زن و دخترش محروم می کرده. او را تهدید می کرده که با مردانی که قبلا با آنها بوده رابطه برقرار می کرده و به او خیانت می کرده است. پسر مقتول هم می گوید مادرش سر مسایل مالی با نجفی اختلاف داشته است. در مورد مقتول هم نمی توانم قضاوت کنم. در مورد سخنان و مدعیات نجفی و خانواده اش هم نمی توانیم قضاوت کنیم. هنوز شب بلندی در پیش رو داریم. اما باور کنید بحث جنسیت نیست. بحث انسان است. یک انسان به قتل رسیده و دیگری نابود شده است. کسی می گفت کاش دیروز خودش را هم کشته بود. بلایی که سر نجفی آمده است از مرگ بدتر نباشد کمتر نیست. سریال "رسوایی تمام انگلیسی" را ببینید. عضو پارلمان بریتانیا در دهه های گذشته که همجنس گرا بود. شریک جنسی اش او را تهدید به افشای اسرار می کرد و همین کار را هم کرد و نماینده نقشه قتل او را کشید.

فارغ از جنسیت آنجا هم باید این سوال را پرسید.

واقعا اینها برای شما سوال نیست؟ فقط کلمه زن آزارتان داد؟ مطمینیم اذهان ما کلیشه زده نیستند؟! آیا این گونه نیست که به عنوان یک زن از جامعه خشمگینم و هر چه را می شنوم زن ستیزانه میفهمم؟ آنانی که نوشته های مرا خوانده اند باید بدانند زن ستیز نیستم. اما صادقانه فارغ از هرگونه روشنفکرنمایی اقرار می کنم اینها سوالات من است. سوالاتی جدی؟ نجفی گاف بزرگی داده است. خطا کرده است. در دام هوس افتاد و خیانت کرد. اینها انکار شدنی نیست. امروز هم ظاهرا قاتل است. او آنقدر بلا سرش آمده که نپرسم چرا پای مرد در میان است. که اگر می پرسیدیم به قول شمس تبریزی یخ از آن فرو می ریخت. سوال سردی بود. فقط بحث کشته شدن یک زن نیست. بحث نقاط پنهانی است که ما نمی بینیم و به عجیب بودن این پرونده دامن می زند. آنقدر عجیب که نمی توان قاطعانه قاتل بودن او را پذیرفت. پنج تیر از فاصله نزدیک شلیک شده که دو گلوله به مقتول خورده! گذشته از ابهامات این پرونده و رفتار غیرقانونی و غریب صدا و سیما واقعا باید پرسید چگونه می شود 67 سال بر یک خط علمی و نظام مند پیش بروی و ناگهان  قاتل بشوی! باور کنید سوالم عمیق تر از یک سوال سطحی جنسیتی است که بخواهد به کسی بربخورد. و عجیب است که دوستان ناقد برایشان سوال نشده است و فقط از ماهیت نه خودشان دفاع کرده اند. سوال اصلی این است بین این زن و مرد چه گذشت که اینگونه شد؟ اگر این اتفاق بین نجفی و همکار مردش هم افتاده بود باز هم این سوال ها را می پرسیدم.

اینکه چرا نجفی به اینجا رسید؟ شایعه شده است مقتول دستاویز برخی نهادها بوده است تا چاه ویلی در مسیر اصلاحات و نجفی بگذارند. این فقط یک تحلیل است. این روزها بازار شایعات داغ است و نمی توان درستی و نادرستی آنها را تایید کرد. اما فقط فکر کنید که یک درصد این ادعا درست باشد. اگر درست باشد باز هم برایتان سوال ایجاد نمی شود؟! باز هم حامی متهم است به زن ستیزی! شاید جوابتان مثبت باشد اما کاش می توانستم از حفظ اسراری شغلی دست بردارم و برخی پرونده هایم را با شما در میان بگذارم. همین!


این متن خلاصه ای از نوشتاری تخصصی است با این موضوع:(متن کامل در این آبینه:

http://neeloofar.org/index.php/critic/124-article/88-200198-2

نام صالح پیامبر را همه شنیده­ اید. مردی از قوم ثمود که وصفشان در بیش از 25 نقطه (در 11 سوره) از قرآن آمده است. ثمودیان مطابق گزارش قرآنی در سرزمین هایی می زیستند نسبتا حاصلخیز و با مراتع و دشت ها و چشمه ساران و نخلستان هایی گسترده.

ترجمه: 147/ در بوستان‏ها و (كنار) چشمه‏ ساران؟ 148/ و كشتزارها و خرمابنى كه شكوفه‏ اش ترد است؟ 149/ و از (دل) كوه‏ها استادانه خانه‏هايى می تراشيدند(الشعراء).

از این آیات برمی آید که آنها خانه هایشان را در دل کوه ها می تراشیده اند و در این امر مهارت داشته اند. خلاصه کلام آن که سرزمین ایشان سرزمین آبادانی بوده است.

آنچه در این نوشتار محل تامل نگارنده است، ماجرایی است که بر ایشان می گذرد و عذابی که بر ایشان نازل می شود. ثمودیان مطابق آیات قرانی به صَیحَه(قمر:31) یا رَجفَه(اعراف:78) دچار می شوند. مفسرین صیحه را همان صاعقه(فصلت:17) دانسته اند و رجفه را زمین لرزه. هرچند در انتهای این نوشتار احتمال دیگری را نیز مطرح خواهم کرد اما اینکه عذاب قوم ثمود چه بوده دغدغه ما نیست.

آنچه در این نوشتار محل تمرکز ماست چراییِ نزول عذاب بر قوم ثمود است؟ از آیات قرآنی چنین برمی آید که ثمودیان خداپرست نبودند و بت پرست بودند. مطابق قرآن، صالح قومش را به خدای واحد دعوت می کند، اما در آیه 61هود بعد از دعوت به این امر، نعمات الهی را به رخ آنها می کشد. اینکه خدا به شما فرصت آبادانی زمین را بخشید تا از آن بهره ببرید. این روزنِ ورود به خوانشی است که دغدغه نگارنده در این نوشتار است.

مطابق تحقیقات تاریخی ثمودیان قرن ها حضور داشته اند. شاید چیزی حدود 13 قرن، شاید از 800 پیش از میلاد تا سده 5 پس از میلاد. بت­ پرستی ایشان نیز طبیعتا ناگهان ظهور نکرده است. پس گزاف نیست اگر بگوییم عذابِ نازل به دلیل بت­ پرستی ایشان نبوده یا قدر مسلم آن است که عذاب ایشان صرفا به دلیل بت ­پرستی و شرک ایشان نبوده است. آیات قرآنی نیز این سخن را تایید می­ کند. چرا که عذاب ایشان پس از کشتن ناقه ­الله یا همان شتر ماده صالح است که رخ می­دهد.(والشمس: 14) داستان این ناقه بر هیچ مسلمانی پوشیده نیست، اما در چنین نوشتاری از اشاره به آن ناگزیریم. مطابق روایات قوم صالح از او میخواهند که اگر خدایت همین لحظه از دل صخره ها، شتری سرخ موی خارج کند، ما ایمان خواهیم آورد. صالح از خدا ظهور این معجزه را درخواست می کند. در همان روز دل سنگ ها و صخره ها شکافته می شود و ناقه ای بزرگ از دل آن خارج می شود. قوم در کمال حیرت می گویند: از خدایت بخواه که این شتر حامله شود و بچه بیاورد. این امر نیز به سرعت انجام می پذیرد. اما مطابق روایات بیشترینه مردم ایمان نمی آورند و او را مورد تمسخر و توهین قرار می دهند که تو سحر زده شدی.

در اینجا باید موکدا یادآوری کنم که هیچ یک از جزییات داستانی مندرج در روایات در قرآن نیامده است. فقط در چند آیه با ایجاز می گوید: این ناقه نشانه ای است الهی(اعراف:73)، و مطابق آیه 28قمر باید یک روز در میان آب شهر تقسیم شود و به ناقه تعلق بگیرد. یعنی یک روز ثمودیان حق استفاده از آب را دارند و روز دیگر ناقه. قصه جذاب اما عجیب و غریبی است. اینکه به خاطر یک شتر ماده تمام مردم سرزمین، یک روز تمام از آب محروم باشند، تامل برانگیز نیست؟ مفسرین گفته اند: که قرآن داستان را اجمالی بیان کرده است. از این سخن و دیگر سخنان ایشان آشکار است که ایشان مطابق رویه همیشگی خود این قصه یا گزارش قرآنی را مطابق با واقع گرفته اند و بیان قرآن را بیان مجملی از یک واقعه تاریخی دانسته اند. من قصد انکار وقوع این امر در تاریخ را ندارم و این کار را می سپارم به محمد خلف الله.[1] او به اندازه کافی  بهای این نظر را پرداخت. اما از آنجایی که قرآن را متنی تاریخی نمی دانم که قرار باشد مطالبی عینی را برای ما گزارش کند(حتی اگر قصص قرآنی واقعی بوده باشند) دوست دارم سمبلیک و نمادگرایانه به این ناقه بنگرم.

به نظر شما ناقه صالح یا همان ناقه الله نماد چه می تواند باشد؟ این حیوان چیست که این قدر باید هوایش را داشته باشند و کُشتَنَش بر سال ها گناهکاری ثمودیان، مهر پایان می نهد. روایات و تفاسیر مرتبط با ذبح این ناقه را که می خوانید به شکل چشمگیری با جملات هیجانی و واکنش های احساسی مواجه می شوید. در قرآن کسی که یک شتر را کشته، شقی ترین مردم وصف شده است.(شمس:12) توصیفات تامل برانگیز اما بسیار بیشتر از اینهاست. به این بخش از روایتی که در کافی آمده دقت کنید: فردی به نام قُدار او را کشت و قوم صالح گرد آمدند و همه به ناقه ضربه‌ای زدند و گوشتش را تقسیم کردند و همگی از آن خوردند.» توصیف این لحظه که همه قوم به او ضربتی زدند، بعید است که مستند به گزارشی تاریخی بوده باشد. چرا باید تمام قوم آنقدر از این شترِ بی آزار کینه به دل گرفته باشند که بخواهند مانند رمان های آگاتا کریستی هرکدام ضربه ای به او بزنند؟!

در روایتی دیگر از بحار آمده که وقتی ناقه بر زمین افتاد فریاد جانسوزی سر داد که بر اثر آن بچه‌اش وحشت‌زده گریخت.بچه ناقه به بالای کوه گریخت و در آنجا ناله بلند و جانسوزی نمود به طوری که این ناله دل‌های مردم را ریش ریش کرد. در برخی روایات این بچه شتر روی به سوی آسمان سه بار ناله سر می دهد. ناله ای دردناک و غمگن. اینها عجیب نیست؟! کشتن در جهان گذشته چندان امر غریبی نبوده است، چه رسد به کشتن یک شتر! نیک می دانم که این ناقه اهمیت خاصی دارد و نشانه ای الهی است. در زشتی و تمرد نهفته در این عمل تردیدی ندارم، اما آنچه جلب توجه می کند احساساتی است که در باره این ناقه ابراز شده است.

شاید تا اینجا به ذهن تان رسیده باشد که سخنم چیست. ناقه صالح به نظر نمادی است از طبیعت. به زبان امروزی زیست بوم یا همان محیط زیست. زیست بومی که باید هوایش را داشته باشیم. طبیعت هم همین است. گاهی باید از خودمان بزنیم که سهمی هم برای او باشد تا بتوانیم از او بهره ببریم. اگر همه آب ها و دیگر عناصر طبیعی را خودخواهانه برای خودمان برداریم، او خواهد مرد و نتیجه منطقی اش مرگ تدریجی خود ماست. در قرآن تا عذاب ناشی از نحرِ این شتر سه روز فاصله است. در تواریخ آمده است: آرام آرام رنگ چهره آنان تغییر می کند. زرد می شود، سرخ می شود، سیاه می شود و سپس هلاک می شوند.

این اوصافی که در روایات آمده خوانش ما را تایید می کند. در برخی روایات آمده است که او به محض آب خوردن به شیر می آمد و تمام مردم از شیر او سیراب می شدند، مثل طبیعت. اوصاف دیگر را نیز بنگرید. آورده اند این ناقه بسیار بزرگ بود، تا جایی فاصله میان پهلوهایش عرض دره را پر می کرد و مطابق محاسبه صاحب المیزان این فاصله به دو کیلومتر می رسد و قاعدتا ارتفاع شکم و ش چیزی حدود سه کیلومتر باید باشد. کوهانش نیز حتما سر به فلک می کشیده است. اینکه اندام این ناقه، گستره طبیعتِ سرزمین را فرامی گرفته و به قول علامه طباطبایی به یک چشم انداز شباهت دارد، به خوانش نمادین ما جان می دهد. کوه و دره و رود و آسمان ناقه الله اند. شتر حیوانی است که برای اعراب حیاتی است. شتر و شمشیر و شعر از عناصر لاینفک زندگی عرب اند. قرآن اگر قرار باشد نمادی هم برگزیند از امور روزمره خود این مردم برمی گزیند.

نکته دیگری که این خوانش را تقویت می کند همان آیه ای است که در ابتدا به آن اشاره کردم(آیه 74 اعراف). اینکه خدا شما را بر آن داشته تا زمین را آباد کنید و از آن بهره ببرید(استعمرکم فیها). آبادانی و بهره وری دو امر به هم پیوسته اند. استعمار و بهره وریِ صرف چندان به درازا نمی کشد. به همین خاطر آیات 151 و 152 شعراء سخنی را از زبان صالح بیان می کند که با این خوانش معنای برجسته ای می یابد:"از اسراف کاران تبعیت نکنید. آنان نیستند مگر کسانی که در زمین فساد می کنند و هیچ اصلاحی نمی کنند."

قوم ثمود حاصر نبودند سهم این ناقهء پر سود را بدهند. ناقه ای که به تصریح قرآن برای آزمایش ایشان بود (قمر:27) کشتن او مصادف با عذاب بود. ثمودیان سهم ناقه را ندادند و به صیحه آسمانی و زمین لرزه و صاعقه دچار شدند. شاید هم به سیل و طوفان. سیل و طوفانی که این روزها گریبانِ ایران را نیز گرفته است. چرا این احتمال را مطرح می کنم؟ چون صاعقه همواره با باران همراه است. نکته ای که این احتمال را تقویت می کند نام خود ثمود است. برخی ثمود را به معنای سیل گیری دانسته اند که در تابستان خشک شده است. به این ترتیب گویا صاعقه ای زده است و به طور ناگهانی سیل و طوفان دهشتناک طومار ثمودیان را درنوردیده است. سیل یا زله یا آتشفشان البته چندان مهم نیست. مهم آن است که پی کردن ناقه و قطع کردن درختانِ جنگل برای گسترش ملک و ویلا از یک جنس اند. زمین خواری و کوه خواری با ناقه خواری، فرقی ندارد. همه اسراف اند، زیاده خواهی هایی فسادانگیز. فسادهایی که امکان اصلاحشان دستکم در کوتاه مدت ممکن نیست. مطابق آیات قرآن و روایات ثمودیان با کشتن ناقه سه روز مهلت یافتند تا بچه شتر را بیابند و با توبه، مورد رحمت الهی قرار بگیرند. اما بچه شتر رفته بود. شتر دیدی ندیدی. جنگل که پِی شود سه روز تا سیل فاصله داریم. نابود کردن طبیعت راهی برای توبه و بازگشت نمی گذارد. با توبه بعید است درخت ها برگردند و طبیعت به این زودی ها به زندگی پیشین خود بازگردد. دستکم به عمر ما قد نخواهد داد.

به سادگی ممکن است مرز بین ما و قوم ثمود برداشته شود. ما ـ چه توده مردم و چه مدیرانِ نااهل ـ به دست خودمان به جان طبیعت افتاده ایم. ب گردنه های حیران و کرانه های زیبای بسیاری، این روزها به شکل حیرت آوری به دیوارهای خانه های ویلایی تبدیل شده اند و فقط ردی از طبیعت مانده است. ابن بطوطه سرزمین ثمود را دیده بود. او در سفرنامه اش نوشته است: "جای پای ناقه صالح هنوز پیداست." ما به جان ناقه الله افتاده ایم و او را زنده زنده پی می کنیم. امان از روزی که ما را اشقی الناس بخوانند! امان از روزی که کسی در تاریخش بنویسد: ایران را دیدم، جای پای ناقه ای فقط مانده بود»!

 


[1] محقق و قرآن پژوه نواندیش مصری متولد 1334 ه.ق. که مبتنی بر مبانی جامعه شناختی باور داشت برخی داستان های قرآنی اساطیری اند و ااما واقعی و تاریخی نیستند.


محمد رضا حاج رستمبیگلو شاعری است که به عنوان شاعر برایش احترام بسیاری قائلم. به نظرم کسی است که در ادب معاصر ایران شخصیت موثری است و میتوان بعدها از او یاد کرد و عرق ریزیهای ادبی اش را به تحلیل نشست. پیگیرانه تلاشهای ادبی اش را نیز دنبال میکنم. چندی پیش هم که میخواستم در باب شکنجه بنویسم از او اجازه گرفتم که کمی درباره او بنویسم. میتوانم درک کنم که این سالها چقدر او را رنجانده اند. از بازداشت و شکنجه هایی مثل اینکه سیگار روی صورتش خاموش کرده اند گرفته تا این روزها که مثل مهدی ، از یار و دیار آواره شده است و از دختر دلبندش جدایش کرده اند. اینها دردناک است اما چندی یکبار در صفحه اش فحشی میکشد به دین و آیین و نایین مردم. فحاشی اش به شخصیتهای ی مدنظرم نیست که چه بسا خودم هم موافقش باشم. اما توهین و فحاشی اش به عقاید مسلمانان و شیعیان موجه به نظر نمی رسد. همین امروز با حامد عسگری گفتگویی مجازی داشتند که او گفته بود تو نانخور این حکومتی و کسانی را تبلیغ میکنی که بر گرده این مردم نشسته اند و عسگری هم گفته بود که چگونه آزادی بیانی است آزادی بیان تو، که حق گفتن را از من میگیرد؟

شخصا شاید به برخی از این دوستان و شاعرانِ ـ به قول خودشان آیینی ـ نقد دارم. چه حامد عسگری باشد چه جواد شرافت باشد چه حمید رضا برقعی و. باشد. با همه رفاقتم با اینها نقدهایم را شنیده اند. آزددی بیان گاهی ابزار است در دست این عزیزان. لام تا کام از آنسوی داستان حرف نمیزنند. تمام دوران کاری شان را زیر و رو کنی یکبار هم نقدی به قدرت نکرده اند. اگر هم پاسخی نداشته اند نهایتا سکوت پیشه کرده اند. با ایشان هماره مباجثه و مجادله داشته ام اما میخواهم این بار با رستمبیگلو حرف بزنم.

سخنان او  مرا یاد حرفهای شاملو می اندازد که طبعا مطالعاتی تخصصی دین پژوهانه نداشت و بعد از عمری مقاله ای خوانده بود درباره عاشورا و به قول خودش فهمیده بود عاشورا در زمستان اتفاق افتاده و آمده بود میگفت: "اصلا عاشورا در زمستان بوده و هوا سرد بوده و این همه داغ و عطش دروغ است؟"

در بزرگی شاملو نمی توان تردیدی کرد اما وقتی قرار باشد در رومه نگاری و ادبیات کوچه و ترجمه و لورکا و موسیقی ایرانی و دین اسلام و فردوسی و ضحاک و حافظ و. ـ همه و همه ـ نظر بدهی، همین میشود دیگر! حرفهای صدمن یک غاز هم کم نمیزنی. مثل نامجو که با همه علاقه مفرطم به موسیقی اش، اخیرا نظریات کشکی درباب تمدن ایرانی از او صادر شد.

رستمبیگلو در جایی از این گفتگو در توجیه توهین اش به عقاید شیعیان میگوید: "شما که به یزید و شمر اهانت میکنید حق ندارید به من ایراد کنید"! البته سخنش سخن عجیبی است که وامیگذارم به وجدان خودش و به داوری شما. اما به فرض هم که سخنش درست باشد نمی تواند توجیهی باشد بر بی اخلاقی ما. اینکه کسانی به یزید (که البته مرجع معنوی هیچ کسی نیست) فحاشی میکنند، نمیتواند مبنایی باشد برای فحاشی به کسانی که مقدسات دینی بخش قابل توجهی از مردم اند.

رستمبیگلو قطعا نمی تواند به این قلم انگ دولتی بودن بزند. سالهاست که در شعر و ادب کار کرده ام و آنقدر سرم به کار خودم مشغول بوده که قطعا در این ورطه اسم مرا هم نشنیده است. سالها پیش به بیت رهبری هم دعوت شده ام و نرفته ام. شعر آیینی هم گفته ام و در بوق و کرنا نکرده ام. اصلا جز در جوامع شعری و تخصصی شعرهایم را نخوانده ام و به دست انتشار نسپرده ام. ادعایی هم ندارم، شاید اصلا شاعر خوبی نباشم اما قطعا در این حوزه بی مایه نیستم. نوشته هایم هم بعضا منتشر شده و موضعم مشخص است. کم نیستند نقدهایم بر تنه قدرت.

جالب آنجاست که رستمبیگلو در جایی مینویسد: "نزدیکانش مذهبی اند اما نماز جمعه را هم به دلیل مصادره شدن از سوی درباریان، تحریم کرده اند."

قصد تزکیه حامد عسگری ها را ندارم. سوگیری اینان بر کسی پوشیده نیست اما میخواهم به محمدرضاخانی که دوستش دارم بگویم: برادر! به احترام همان کسانی که خودت میشناسی که دین دارند اما بر طبل ت نمیکوبند، زبان در کام کش و به عقایدشان فحاشی نکن!

تحسین گریزی؟ و دنبال این نیستی که کسی در خصوصی برایت قلب بگذارد؟ دست مریزاد، اما اگر کسی باشی که در تاریخ زبان این کشور و تمدن نامی از تو می ماند، قطعا تاریخ این فحاشی ها را نیک داوری نخواهد کرد. این را میگویم چون شغلم وکالت است و گاهی از کسانی چون تو دفاع کرده ام و همچنان خواهم کرد.

به احترام شعرت از پا برمیخیزم.

مهدی رضوی


 

از من بپرسید می­گویم قاضی یا وکیلی که رمان نخواند و فیلم نبیند نمی­تواند قاضی یا وکیل مطلوبی باشد. مگر می­شود فیلم دوازده مرد خشمگین» را ندید و در قضاوت دقیق شد. مگر می­شود فیلم قاضی» را ندیده باشی و وکیل ایده­ آلی باشی؟ باور کنید نمی­شود، اگر هم بشود بسیار سخت است.

قضاوت بیش از هر چیز به انسان بودن نیاز دارد. اشتباه نکنید! منظورم از انسان بودن انسانیت نیست. آن که جای خودش را دارد، هرکاری به انسان بودن نیازمند است. منظورم همان بشر بودن» است. به عبارت دقیق­تر پذیرشِ بشریتِ خویش؛ انسان بودن با تمام آثارش. این­که بپذیریم همه خطا می­کنند. این­که همه در این جهان دچار رنج­ ایم. این­که اگر جای دیگری بودیم و تجربیات او را از سر می­گذراندیم چه بر سرمان می­آمد و در این لحظه کجا ایستاده بودیم. این­که بتوانیم خود را جای شاکی یا متهم قرار دهیم. اگر کسی تصور کند که می­شود با خواندن چند ماده قانونی و چند کتاب خشک حقوقی، قاضی یا وکیل شد، به نظر این قلم دچار خطای بزرگی شده است.

روزی استاد یوگا و اهل مراقبه­ ای که مسیرش به دادگاه افتاده بود می­گفت: "من در دادگاه هر چه فکر کردم فقط به یک نتیجه رسیدم که این قاضی ربات بود. رایش را داده بود و می­خواست آن را مکتوب کند. اصلا خودش را درگیر پرونده و اصحاب آن نمی­کرد." بعد از کمی مکث هم اضافه کرد: "البته حق دارد، اگر بخواهد درگیر پرونده شود که دو سال هم دوام نمی­آورد."

گذشته از تصور پوزیتویستی در پس این جمله(که شاید قبولش نکنیم) نکته مهمی در سخن او نهفته است:

درگیر شدن با پرونده. بیان دیگر این سخن همان تخیل است که امروزه در روان­شناسی نیز بر آن تاکید می­کنند. قاضی که نتواند قوه تخیلش را به کار اندازد کمیتش لنگ است. این تخیل را می­توان از چند راه آموخت. خواندن قصه و داستان و رمان و. و البته دیدن فیلم. می­خواهم این مقدمه را بهانه­ ای کنم برای پیشنهادِ دیدن یک مینی سریال شاهکار با بازی تحسین برانگیز بندیکت کامبربچ؛ سریال پاتریک مرلوس

این سریال 5 قسمتی را ببینید تا سخنم را دریابید. این دنیای غرب با همه بی­ ناموسی­هایش درس­هایی به ما می­دهد و حرف­هایش را آن چنان به تصویر می­کشد که نمی­توانی نفهمی. نخواهی بفهمی هم  شیر فهمت می­کند.

این سریال در مورد یک جوان اشراف زاده بریتانیایی است که دوران کودکی بسیار سختی را پشت سر گذاشته و به دلیل رفتارهای پَلَشت پدرش، در جوانی به دام اعتیاد افتاده است تا بلکه بتواند قدری از آن درد جنون­ آسایِ درونی را بکاهد. اپیزودهای این سریال تجسم استبداد کثیف پدر و ضعف شخصیتی مادر پاتریک است که او را در کودکی از هر عشقی دور کرده. پدری که از پاتریک یک برده جنسی ساخته و او را تهدید می­کند که اگر لام تا کام حرف بزند از وسط نصف خواهد شد و مادری که از ترس هیچ اعتراضی نمی­کرد و فقط به کارهای نه خودش پناه می­برد.

وقتی این سریال را می­دیدم یکسره به پرونده­ های کیفری­ ام فکر می­کردم. پرونده­ هایی با موضوع و انواع سوء­استفاده­های جنسی و. و به بعضی از موکلانم که سرتاسر ضعف­ اند و توسری خور. به موکلینی که حتی محبت­شان را در پیکره نفرت می­دمند. آنهایی که حتی نیاموخته­ اند چگونه باید عشق ورزید. افرادی که خود­تخریب­ گرند. این گرایش­های مازوخیستی قطعا به سادیسم هم خواهد انجامید و فرد را به یک اجتماع­ ستیز مبدل خواهد کرد.

یاد هر کدام از پرونده­ ها که می­افتادم از خودم می­پرسیدم اگر آن موکل یا متهم در فلان پرونده چنین گذشته­ ای داشته، آیا درست بود که چنین رایی علیهش صادر شد؟ آیا درست بود که وکالت طرف مقابلش را گرفتم؟ و هزار سوال دیگر که در طول دیدن این سریال رهایم نمی­کرد.

اما همه این سریال یک طرف، سکانس آخرش یک طرف. قطعا نمی­توانم بیش از این فیلم را لو بدهم. فقط می­توانم اصرار کنم که این سریال را ببینید، خصوصا آخرین صحنه­ اش را. من آخرین صحنه این سریال را ده­ها بار دیدم و هربار بغضی گلویم را ­فشرد.


در این روزهایی که از ترور قاسم سلیمانی میگذرد سطوح نادیدنی درونیات مردم ایران از عمق بالا آمده است و دیدنش حقیقتا اعجاب انگیز است. چندوقت پیش عباسی(با تخلص جیغ و داد) میگفت: "وقایع آبان حجامت ایران بود". من اما گمان میکنم مرگ سلیمانی حجامت ایران است اما به شکلی دیگر.

در این روزها در هرقشری مخالف و موافق دیدم. تحصیل کرده و عوام بیسوادی که عاشقانه در مرگ او می گریند و منتقد و مخالفی که شاد بودند. آنان که داخل ایرانند یا طرف سلیمانی را گرفتند و نسبت به او واکنش مثبت نشان دادند یا سکوت کردند که می­تواند نشانه واکنش منفی نسبت به او تحلیل شود. بسیاری از آنهایی که بیرون ایران اند یا در تبعید به سر میبرند نیز واکنشهای تندی نشان دادند و او را بازوی استبداد و ماشین کشتار خواندند.

کشته شدن او برای برخی شهادت است و در نظر برخی هلاکت. همان طوری که مذهبیون، در بسیاری اوقات به جای خدا تصمیم میگیرند و فلانی را شهید اعلام میکنند و بهمانی را به قعر جهنم میفرستند، این روزها مخالفین و اپوزیسیون هم به جای خدا تصمیم میگیرند و او را جلادی میدانند که ساقط شده است. تنها تفاوت آن است که بسیاری از این دسته دوم به خدا باوری ندارند و به جای طبیعت تصمیم میگیرند.

جانبازی را دیدم که به واسطه عملکرد این حکومت در همه چیز تردید کرده بود و از مرگ قاسم سلیمانی هم چندان غمگین نبود. جانبازی را هم دیدم که با وجود انتقادات سختی که به این حکومت داشت در این روزها مشکی پوشید و وقتی از او پرسیدم چرا مشکی پوشیدی؟ گفت:"او همه عمر جانش را کف دستش گذاشته بود و برای این مرز و بوم جنگید و باید به او حرمت نهاد."

همه ما خواه و ناخواه در این مواقع تصمیم میگیریم. سلیمانی چند برهه داشت. اول دوران جنگ ایران و عراق که مثل بسیاری سینه را سپر کرد و از خاک ایران دفاع کرد. حقیقتش به جنگ ایران با عراق هم نقدهایی وارد است و بسیاری طولانی شدن این جنگ را در کنار دیوانگیهای صدام، ناشی از تصمیمات غلط سران میدانند. اما غالبا تلاش او در دوران جنگ را ارج می­نهند.

دوره دوم اما بعد از جنگ و فعالیت و فرماندهی او بر سپاه قدس بود که رویه او متفاوت دانسته شده است. او در خدمت نظامی مسلط بود و سپاه قدسی که بسیاری در این سالها به آن انتقاد داشتند. در این سالهای اخیر هم پس از جنگهای سوریه و یمن و اتفاقاتی که در عراق افتاد دو جبهه نظری ایجاد شد. جبهه ای که او را در خدمت دیکتاتوری جمهوری اسلامی می دانستند که با یت امپریالیسیتی شیعی، کل منطقه را به نابودی کشانده و جبهه ای دیگر که باور داشت اگر سلیمانی نبود، داعش به ایران آمده بود و ما هم وضعی چون سوریه و عراق داشتیم.

حقیقت آن است که ما از جزییات بی اطلاعیم. از جزییات  کشته شدن سلیمانی نیز بی اطلاعیم. بسیاری بر این باورند که آمریکای ملعون و ترامپ احمق او را کشته اند و برخلاف موازین بین المللی اقدام نموده و باید تقاصش را پس بدهد. بخشی از اپوزیسیون هم چنین باوری دارند و ترامپ و امریکا را مسوول این ترور میدانند و در پی انتقام نیستند و معتقدند ترامپ با این کارش اتحاد را به ایران بازگرداند و به قول معروف گزکی دست حکومت ایران داده تا سوءاستفاده کند و باز هم شور احساسات مردم را پیراهن عثمان کند و مثل چماق بر سر منتقدین و مردم بکوبد.

دیگرانی هم باور دارند که سلیمانی را خود جمهوری اسلامی کشته است. هرچند بازوی عملی این کار امریکاست اما همان طوری که آمریکاییها گفتند ما از تهران رد سلیمانی را زده بودیم و میدانستیم چه برنامه ای دارد، اینها باور دارند که از داخل نظام او را لو داده اند تا بتوانند سنگینی فشارهای وقایع آبان را کم کنند و اقدامات تبلیغاتی پشت این ماجرا موید نظر ایشان است. اقداماتی همچون تشییع جنازه خاص و خاکسپاری او، نوع بهره برداری اصولگرایان و سپاهیان از این واقعه، خروج از برجام، قطع هرگونه امید برای مذاکره با امریکا و.

البته عده قلیلی هم باور دارند که چنین کاری کرده تا همه را به مذاکره با آمریکا راضی کند که البته تحلیل عجیب و عوامانه ای است و نادیده گرفتنش بهتر.

حقیقتش را بخواهید ماجرا پیچیده است و از اینکه در دو سوی این جریان برخی به شکلی بسیار ساده تصمیمی قاطع گرفته اند برایم حیرت انگیز شده است. هروقت این میزان از یقین و به تعبیری ساده اندیشی را در ماجراهای پیچیده میبینم ناخودآگاه یاد شعری میافتم که زنگ تلفن بسیاری از مذهبیهای ایران شده است و چند سال پیش مداحی برای حضرت مهدی خواند:

مسیرت مشخص، امیرت مشخص                     

مکن دل­دل ای دل، بزن دل به دریا

و با یادآوری این بیت خیره میشوم به دیوار. به اینکه چگونه میشود این قدر همه چیز برای برخی واضح و مبرهن باشد!

البته باید گفت در این میان کسانی این دو ساحت را از هم جدا کرده اند. اینکه برای سلیمانی احترام قائل باشند و در عین حال فریب بازی تبلیغاتی پشت این ماجرا را نخورند.

جانباز منتقدی را دیدم که میگفت: "برای سلیمانی احترام قائلم و با او همرزم بودم. در میان عملیات از میان تیر و ترکشها میرفت و ترس در قاموسش معنا نداشت. اگر به او احترام نگذارید برای آریوبرزن و قهرمانان افسانه ای شاهنامه هم نمیتوانید حرمت قائل باشید."

به جزییات سخنش کاری نداشتم. به او گفتم برخی مدعی اند: "او سرمایه های کلان این مردم را صرف جنگ افروزی در سوریه و یمن و عراق کرد و نه تنها آن سرمایه ها دود شدند و مردم ایران به خاک سیاه فقر نشستند، بلکه چند کشور نابود شد و میلیونها انسان آواره شدند".

گفت: "هویدا را که می کشتند به اینها فحش میدادم و امروز بسیاری آن را محکوم میکنند".

هویدا در دادگاهش گفت: "من فقط یک مهره بودم در یک سیستم بزرگ. 13 سال خدمت کردم و کمترین کارم اینکه این قوطی کبریت در این 13 سال خدمتم یک قیمت داشت."

به نظرم حرف هویدا تامل برانگیز است. افراد را باید چگونه قضاوت کنیم؟ گاهی فکر میکنم اگر به جای خواجه نصیر و خواجه نظام الملک بودم چه میکردم؟ آیا به سرعت خود را از جرگه سلاطین و لشگریان ظالم بیرون میکشیدم و برای خودم کتاب فقهی می نوشتم یا در نظام استبداد وارد میشدم و در کنار نوشتن اخلاق ناصری و سیرالملوک، مدارس نظامیه برپا میکردم؟ تفکر انقلابی معمولا حکم میدهد که باید سریع کنار کشید و حساب خود را از مستبد جدا کرد.

در مقابل این سوال دوباره از خودم میپرسم اگر زمان ضحاک بودم خوالیگر(آشپز) او میشدم یا نه؟ داستان این خوالیگران را خوب میدانید. اینان خود را به مطبخ ضحاک رساندند و هربار به جای دو جوان، یک جوان را میکشتند و دیگری را فراری میدادند و به جای مغز او مغز گوسفند با خورش ضحاک می آمیختند. عمل آنها خدمتی بزرگ بود اما یادتان باشد خوالیگران ضحاک هر روز جوانی را میکشتند و از دستمزد آن، نان بر سر سفره خانه شان میبردند. من و شما اگر بودیم چه میکردیم؟ بعد از بر تخت نشستن فریدون آنها را نمکشتیم؟!

شاید این مثالها کمی شما را گنگ کند اما ترور سلیمانی بهانه ای به دستم داده است و حرفم در این متن جای دیگری است.

در ابتدای انقلاب خیلیها را کشتند که هر کدام برای خودش سرمایه ای بود . بسیاری از ما امروز به این کشتنها معترضیم و از اقدامات هیجانی برخی از انقلابیون بیزار. در بحبوحه انقلاب کم نبود اتفاقاتی که امروز بسیار ساده آنها را قضاوت میکنیم. همین سفارت امریکا که تسخیر شد از یک سو کسی چون دکتر آزمایش(استاد حقوق جزا و جرمشناسی که شاگردی اش را کردم) به میخ کوبید و آن را مصداق بارز گروگانگیری دانست و از سوی دیگر شخصیت برجسته و حقوقدان و ادیب فاضلی چون دکتر اسلامی ندوشن به نعل کوبید و شاید به شکلی از آن حمایت کرد. این روزها هم محمود دولت آبادی حرف زد و بسیاری به او پریدند و حتی برادرش او را به تیغ نقد کشید که نان به نرخ روز خور است.

ظاهرا قرار است کشورمان همیشه انقلابی باشد و پارادایم اندیشه انقلابی بر ذهن و ضمیرمان سایه بیافکند. این روزها با بسیاری صحبت کرده ام که مرا سرزنش کرده اند، از هر دو سو. جوانی که پر از نفرت است و میخواهد بسیاری از سردمداران نظام را شخصا به تیربار ببندد و فردی که از شدت گریه برای قاسم سلیمانی کارش به بیمارستان کشید.

من در اینجا نظر شخصی ام را نمی نویسم. چون طبق معمول از هر دو طرف فحش خواهم شنید که هدفم از نوشتن این سطور را تحت الشعاع قرار خواهد داد. اما نظرم هرچه باشد این اتفاق را بسیار حیاتی و این روزها را لحظه های مهمی میدانم. لحظه هایی تاریخی که باید بنشینیم و خودمان را دوباره حلاجی کنیم. در آغاز این متن نوشتم و باز تکرارش میکنم: ما در حال حجامتیم. باید به خودمان تیغ بکشیم. باید خودمان را زیرورو کنیم، خونمان را بیرون بریزیم و احساسات و اندیشه هایمان را بازنگری کنیم و هیجانهای پوک را دور بریزیم. این روزها آیینه خوبی است برای دیدن خودمان. هیجانهایی خفته از درون مردم سر برآورده که پیشتر پنهان پنهان میخزیدند. میتوانیم خودمان را بشناسیم. هر تصمیمی که قرار است برای ایران بگیریم به اتحاد نیاز دارد. قطعا بلاهت کسانی چون ترامپ که تمدن و فرهنگ ایران را نشانه گرفته اند به داد ما نخواهد رسید. دستکم از وقایع این سالها عبرت بگیریم و دوباره تکرارشان نکنیم و دوباره به دام هیجان نیفتیم. اینها تجربیات گرانی است که بهایش از دست دادن سرمایه های گرانبهای این سرزمین است که سالها برایشان هزینه شده تا سروی شوند و قد بکشند. این سرمایه چه به نظر برخی پویاهای بختیاری باشند چه به نظر برخی دیگر قاسم سلیمانی ها!


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

بازرسي فني مهدي اژدري